【ツ】 من + زندگی + غرغر 【ツ】

551

خیلی وقته میخوام بنویسم اما تا میام پای نت تنبلیم میگیره و بیخیال میشم

خوبین؟ خوشین؟ چه خبرا...

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم آبان 1393ساعت 20:24  توسط مسعود  | 

550

زندگی یعنی آمار و احتمالات...

عشق یعنی آزمایش تصادفی...

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم مهر 1393ساعت 20:29  توسط مسعود  | 

549

جاتون خالی دارم تنهایی کیف میکنما!

نه بابا کیف کجا بوده از تنهایی بدم میاد آخه پر حرفم...

دوستم که کلا همیشه خونه فامیلاشونه!!

خودم تک و تنها...

خانوم هم رفته مشهدددد!

شکم درآوردم آاااا....

بعلا روغن و چربی و نون حذفه از غذا

یه وعده هم کم کردم ولی لامصب فایده نداره!

ناهار و بخورم و بچرتم چشمام درومد از ب ترجمه کردم


 

والا قبل این پست قابل داشتم اینو که پست کردم پرید!!!!

دیگه همینجوری زشت قبول کنید دیگه...

داشتم با 500 کیلو دانلود میکردم از صبح!

الان اتاقای دیگه بیدار شدن اومد رو 60

 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم مهر 1393ساعت 13:31  توسط مسعود  | 

549

اتاق تنها چقدر بده! آدم دیوونه میشه هیچ کس نیست حتی باهاش بحرفی!

این ترم دو نفری گرفتیم اون طرف هم درس نداره دیگه نمیاد خیلی کم پیداش میشه

حوصلم سر رفت....

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم شهریور 1393ساعت 17:19  توسط مسعود  | 

548

وای مردم عجب رویی دارن خدا!

خودم بهش گفتن بدون آزمون دارن دانشگاه ثبت نام میکنن پاشو برو فلان سایت

ده بار زنگ زده سوال پرسیده که چی کنه

بعدش حالا برا کل فامیل که هیچ برا خودمم خالی میبنده میگه من اصلا نمیدونم بدون آزمون چیه خودم قبول

شدم! ای بمیری دیگه تا این حد رودار!!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم شهریور 1393ساعت 19:15  توسط مسعود  | 

547

خدا رو شکر گفتم پول ندارم حالا کت شلوار جدید بخرم (قبلی بکنم پام جر خورده کلا دوبار پوشیدم!!)

عروسی ها همه عقب افتادن آقای داماده دوست هم میگه سال بعد فعلا پول نیست نگرد

البته یه عروسی آخر این هفتست که کت نمیخواد

یه کت دیدم هاکوپیان ماهههه...! ولی الان 2-3 میلیون از کجا بیارم...

خیلی نازه!!

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم شهریور 1393ساعت 0:11  توسط مسعود  | 

546

آقا ما کلا به فالگیری اعتقاد نداریم

ولی چند روز پیش یه فالگیر خورده بود به تور خواهرم حالا چون آشنا درومده بود گفته بود بگیرم ببینم چیه

(پول هم که نمیخواد آشناست ) همه میگن کارش درسته.... (آب قطعه... خرافات...)

آقا یه چیزایی گفته یه چیزایی گفته همه شاخ درآوردیم! چیزایی که هیچ کس جز خودمون خبر نداشته!

بابا شاخ درآورده بود یه چیزایی بابا به ما هم نگفته بود اون طرف گفته بود!!!

اما منو گفته بود یه داداش داری قبلا یکی میخواسته خیلی هم دوستش داشته اما به هم نرسیدن

بعد الان با یکی دیگست ولی امکانش هست باز با اون قبلی بهم برسن...

آخخخخ چقدر سر این خندیدیم!! متوهم...

الان فک کن خانومی بیاد اینو بخونه دیگه نمیذاره نفس بکشم دم به دقیقه چک میکنتم...

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم شهریور 1393ساعت 0:7  توسط مسعود  | 

545

آدم روش نمیشه به بعضیا بگه مرد!

حالا با یه نفر بودی عاشقشم بودی بهم خورده! اصلا بگو تقصیر اون!! دیگه چرا همش سعی میکنی یا آبروش رو

ببری یا یکیو پیدا کنی به همه نشونش بدی که مثلا حالا اونو بگیری!!

مطمئنی دوستش داشتی اونوقت؟!! با این کارا؟!! واست متاسفم بیچاره تو مرد نیستی...

مثلا میخوای بگی خیلی شاخی خیلیا دنبالت بودن؟! ها اصلا چی...

برو بمیر...

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم شهریور 1393ساعت 0:1  توسط مسعود  | 

544

امروز عصری جناب دامادو دیدم

یعنی تا حالا اینقدر خوشحال ندیده بودمش شادی داشت از زیر پوستش میزد بیرون

خدا رو شکر...

یخورده از شادیش هم به ما سرایت کرد!

جدا از چیزایی که گفتم انصافا پسر مهربونیه!

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم شهریور 1393ساعت 21:45  توسط مسعود  | 

543

یه مدته حس میکنم زندگی سر لج داره باهام

یعنی اصله خودم نه با نزدیکام که رو زندگی هممون تاثیر داره

خودم همیشه هر مشکلی برام پیش بیاد ناراحت میشم اما یاز سعی میکنم زود یه راه دیگه پیدا کنم

اما...

وقتی برای عزیزات مشکل پیش میاد...

مغزم هنگ کرده

آدم بعضی وقتها اشتباه میکنه ولی نمیفهمم چرا بعضیا نمیفهمن دارن اشتباه میکنن و به راهشون ادامه میدن

همیشه میگم عاقل اون نیست که بشینه برات مسائل خفن ریاضی حل کنه یا یه کار شاخ بکنه یا این چیزا

عاقل اونه که یا اگه چیزیو تجربه کرد ببینه چرا؟! ببینه مشکل کجا بوده و دیگه تکرارش نکنه یا این که از تجربه

دیگران هم استفاده کنه...

جدا از این عاقل کسیه که افراط و تفریط نکنه! اگه یه اتفاق بد براش افتاد دیگه همه چیزو سیاه نبینه...

دیشب داشتم به قبلم فکر میکردم

چقدر بچه بازی داشتم چه اشتباهاتی داشتم

بعضیاش مهم نبود ولی بعضیاش مسیر زندگیمو عوض کرد!

از یه چیزی از خودم خوشم میاد اینه که هیچ وقت تسلیم نمیشم

مشکل هرچقدر بزرگ باشه چرا دروغ بگم ناراحت میشم شاید یه مدت هم طول بکشه اما بعدش زود یه

مسیر دیگه رو انتخاب میکنم ولی بعضی وقتها زندگی دست خودت نیست

من هر چی حالا به ... بگم که گوش نمیده! زندگی اونا زندگی منم هست....

حوصله هیچ کسو فعلا ندارم

حالا مگه آدم جرات میکنه به خانومی بگه یخورده کم دور و برم بیا کم گیر بده؟!! باز قهر میکنه...

آدم حوصله حرف زدن نداره ولی بدتر اینقدر حرف میزنه که عاصی بشی!

بعضی وقتها آدم میخواد تو خودش باشه! دلیل 100 جور فکر عجیب غریب اومدن تو سرت نمیشه که!!

دلم خوابیدن میخواد اونم خیلیییییییی زیاد!

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم شهریور 1393ساعت 12:30  توسط مسعود  | 

542

یه اتفاق بد برام افتاده خیلی ناراحتم کرده

فکرمو به خودش مشغول کرده...

حوصله هیچ کسو هم ندارم دیگه

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم شهریور 1393ساعت 11:50  توسط مسعود  | 

541

کلیپ های پرویز و پونه خیلی باحاله!

پلویز...

واسم اوجولات میخری؟!

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم شهریور 1393ساعت 13:55  توسط مسعود  | 

540

امروز واسه سر درد به خودم استراحت دادم

خیلیییی بی معرفتین!

من حسودیم میشه!! بدجنسا

نه به خدا! خداییش من پسره رو خیلی هم دوست دارم پسر خوبیه! چرا دروغ بگم!

-------------

سانسور شد....

--------------

 اگه فک میکنید حسودم من خودم الان خونه و تمام امکاناتشو آماده و حاضر دارم! خانومم ماشالا دکتره!

فقط وایسادیم من دکتر رو قبول بشم بعدش عروسی بگیریم! الان عروسی کنیم دکتری میپره!

میگم هر روز که من کار داشتم صد نفر میگفتن بریم بیرون یا زنگ میزدن!

امروز که من بیکارم شده بیابون کسی همدان نیست!

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم شهریور 1393ساعت 13:49  توسط مسعود  | 

539

این متنو رمزدار کردم ما که شانس نداریم یه وقت طرف میبینه


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم شهریور 1393ساعت 9:54  توسط مسعود  | 

538

الان حس خیلیییییی بدی دارم...

کل تابستونو گذاشتم رو سه تا مقاله آی اس آی

دیشب اومدم دسکتاپو خالی کنم یه فولدر درست کردم همه رو کپی کردم ولی از بس خوابالو بودم پیست نکردم

و همشو بعدش شیفت دیلیت کردم...

دوتاش اینجوری نتبود شد! تا حالا اینقدر حسرت چیزی رو نخورده بودم!

ریکاور کردم با هرچی که بشه اما همشون فایلی رو که برگشته خراب برمیگردونن باز نمیشه

یکیشم که فرستادم امروز یه مقاله پیدا کردم که چند روز پیش اکسپت شده خیلی شبیه کار منه

ولی اون چند ماهی جلوتر فرستاده...

یه حسی بهم میگه اونهم بخاطر این رد میشه...

این همه زحمت کشیدم و آخرش....

داغونم! جدی میگم داغون....

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم شهریور 1393ساعت 22:53  توسط مسعود  | 

537

سلام علیکم

هفته پیش کم بوده بود مغزم بترکه

داشتیم وسایلو جابجا میکردیم و مرتب میچیدیم من سرم و گذاشته بودم رو زمین زیر تخت و نگاه میکردم

خواهرم کشو رو داشت جابجا میکرد همینجوری که رد شد کشو از دست مبارک افتاد بر ملاج بنده

وایییی جدی خیلیییی بد بود! من که خودم هیچی یادم نمیاد میگن چند ثانیه رفتم! نه که یادم نیاد ولی

یجوری بود اصلا نمیدونم چی بگم! تا نیم ساعت نه میدیدم نه میشنیدم نه دست و پام تکون میخورد

نه میتونستم حرف بزنم جدی خیلی بد بود خودم که اولاشو اصلا یادم نیست ولی آخرش حس فلجی داشتم

لامصب سرم بین کشو و زمین پرس شد! اون هم از دو طرف گیج گاه! حالا خوبه کشو از رو تیزیش نیفتاد!!

فقط میگن مامان اینقدر جیغ زد کارگرا واحد بغل اومدن در زدن بعد منو شوت بکردن اندر وانتشون و به

بیمارستان منتقل بکردندی یه شب هم در آنجا اقامت بداشتیم تا خیال راحت گردد

ولی حتی فرداش هم که اومدیم خونه دست و پام سر بود! این سر عجب مهمه!

تنها چیزی که از اولش یادم میاد اینه که وقتی برگشتم حتی نفس نمیتونستم بکشم!

یعنی کلا مغز هنگ کرده بود به هیچی دستور نمیداد که کار کنه!

اون یه ذره مغزی هم که داشتم پرید فک کنم!

هفته دیگه باید برگردم تهران نمیخوام اه... باز شروع شد!

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم شهریور 1393ساعت 10:4  توسط مسعود  | 

536

رفتیم خونه جدید

خیلی شیک و قشنگه اما اصلا نمیچسبه...

آخه...


پ.ن.

غرغر شکم یعنی چی؟!

+ نوشته شده در  شنبه یکم شهریور 1393ساعت 20:1  توسط مسعود  | 

535

اسباب کشی چقدر سخته....

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام مرداد 1393ساعت 12:21  توسط مسعود  | 

534

خوابم نمیبره چقددددررر دلم تنگ شده!

این چند روز حسابی از کار و زندگی افتادم

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم مرداد 1393ساعت 0:43  توسط مسعود  | 

533

اصلا حوصله ندارم...

فعلا زندگی رو هواست...

اههههه...

هرچی بهت گفتم نفهمیدی که بچه!!

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم مرداد 1393ساعت 0:16  توسط مسعود  | 

532

مثلا الان روز تعطیله دیروز هم تعطیل بود...

ولی من هنوزم تو آزمایشگاهم و دارم له میشوم

الان حتما همه خوابیدن یا استراحت میکنند ولی من تو آزمایشگاهم و الان یه کنسرو لوبیا جوشوندم

دارم میل میکنم

ها چیه انتظار ندارید از صبح تا شب کار بکنم و با این همه خستگی روزه هم بگیرم؟!!! خداییش سخته

میدونم باید خجالت بکشم ولی به خدا از ظهر به بعد دیگه کارم تعطیل میشه چون دیگه هیچی نمیفهمم

مجبورم خب...

اوفففف هیچ کس تو دانشکده نیست خودم میام و خودم میرم

حوصلم خیلی سر رفته خب!

حالا خوبه آزمایشگاه فقط خودمم فک کن یکی بیاد ببینه با زیر شلواری و پتو و بالش و زیرانداز و کتری

چای بغلم نشستم و مشغولم...

دلم چرت میخواد...

اصلا بیخیال من که خوابیدم بابا...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم تیر 1393ساعت 14:5  توسط مسعود  | 

531

فردا برمیگردم

ما برفتیم...

+ نوشته شده در  جمعه بیستم تیر 1393ساعت 12:6  توسط مسعود  | 

530

نه به دیشب که فرت فرت گل میدیدیم نه به امشب...

حوصلم سر رفت بابا!

برم بخوابم که هیچ نمیچسبه

میگم جدی لاغری خیلی خوبه

اومدم خونه هر روز عرق شاتره با یه عرق دیگه که یادم نیست میخورم که چربی رو میسوزونه

جدی اینقدر راحتم! تهران بودم نمیتونستم نفش بکشم دیگه! آخه لباسام هم خیلی تنگ شده بود دیگه

خب چاق نشم چی کنم؟! غذا نداشتیم منم مجبور بودم هر ناهار و شام برم از تهیه غذا نزدیک خوابگاه

کوبیده یا جوجه بگیرم بخورم اون هم کلا چربی بود...

روزهایی هم که دانشگاه بودم مجبور بودم فلافل بگیرم از جلو دانشگاه 

خب معلومه چاق میشم دیگه! فک کنم شنبه برگردم باز....

برم بخوابم دیگه

شب خوش

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم تیر 1393ساعت 2:4  توسط مسعود  | 

529

دلم میخواست این ماهور تویه هفت سنگو بگیرم درسته بخورم....

اووخخخخ چقدر جیگره! 

دختر باید اینجوری تپل باشه باباش گازش بگیره! 

اومدم خونه

دو هفته بود روزی یه وعده غذا میخوردم که شکمم آب بشه بعد اومدم خونه صبح تا شب مادرم داره

زوری هزچی غذا و خوراکیه میچپونه تو گلو من!! 

یه چیزایی درست کرده برام نگه داشته که نگو! حتی شیرینی و شکلات هم خودش درست کرده

نگه داشته برام! میگم چه خوبه آدم دیر به دیر بیاد خونه خیلی عزیز میشه! 

جدیدا حسش نیست بنویسم کلی حرف دارم ولی حاشو ندارم دیگه....

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم تیر 1393ساعت 0:13  توسط مسعود  | 

528

تا حالا شانه به سر ندیده بودم!

الان هم مطمئن نیستم شانه به سره یا نه! فقط رو سرشون کاکل دارن 

دوتا شانه به سر اومدن لونه گذاشتن تو بالکن اینقدر نازن! ولی مغزمو خوردن یه صدای عجیب غریبی دارن که!

مثل چرخیدن یه چرخ زنگ زده! 

کلا بالکن رو کردم باغ پرندگان! ترم اول شروع کردم نون خشک میریختم لب بالکن دیگه کم کم عادت کردن

کبوترا حتی وقتی دونه میریختم هم نمیپریدن! ولی این گنجشکا خیلی ترسو هستن!

هنوزم تا پاتو میذاری بالکن میپرن حالا که دارم میرم بیچاره این شانه به سرها اومدن!

فقط تعجبم اینه که الان چه موقع لونه زدنه!!! 

یه دو سه روز بیشتر میمونم آخه خوابگاه تقریبا خالیه سرعت دانلود رسیده به 400 منم کلی دانلود دارم

دیروز یه 12 گیگی دانلود کردم یه دو سه روز دیگه وایسم نتو جارو میکنم...

تنهایی باز منو کشوند اینجا...

کارهای خانوم هم یه چند روز دیگه تموم میشه راحت میشه

اوفففف خدا رو شکر بالاخره منم راحت میشم! 

ها چیه؟! خب دهن منو سرویس کردی تو این مدت!! 

حالا عب نداره میبخشمت

البته اگه به قولت عمل کنی و جبران کنی... 


پ.ن:

بچه ها گیرم بیفتن خفشون میکنم

نامردا همه آشغالاشونو ریختن و رفتن من نفر آخرم باید جمع کنم

یه گندی هم زدن که نگو! 

 

+ نوشته شده در  جمعه سی ام خرداد 1393ساعت 12:5  توسط مسعود  | 

527

این همه این ترم زحمت کشیدم آخرشم هیچی به هیچی

خدا شاهده ازش نمیگذرم

باهام لج افتاد دوتا درس هم باهاش داشتم

20 و 17 گرفتم ولی 16 و 13 داد بعد میگه استادم دوست دارم نمره ندم

من استادم و میگم چه نمره ای حقته ت بیست بگیری من میتونم صفر بدم

دلم میخواست بگم عقده ای الان مثلا داری جلو کی قدرت نمایی میکنی؟! با ندادن نمره دانشجو احساس

بزرگی میکنی؟! اون هم فقط سر این که سوتی دادی جلوش؟! به خدا قصد مسخره و توهین هم نداشتم

تازه گفتم میگه ایول چقدر بلده! میگه تو خواستی منو مسخره کنی بگی خیلی حالیته ولی شاختو 

میشکنم... خدا وکیلی بد تو دلم مونده چون خیلییییی براش زحمت کشیدم....

الان حس خنثی ودن دارم خیلی نامرده خیلی....

خودم که هیچی استادمو هم مسخره کرد! شیطونه میگه برم به استادم بگم دهنشو آسفالت کنه 

ولی منه بدبخت زبونم بستست چون داور پایان نامم هم هست اونجا ببین چه بلایی سرم بیاره...

الان تازه فهمیدم دانشجو چقدر بیچارست! آخه استادا از یه طرف زور میکنن بمونید از طرف دیگه به زور دارن

از خوابگاه پرتمون میکنن بیرون! غذا دیگه بهمون نمیدن از بس تن ماهی خوردم حالم داره بهم میخوره

بچه ها اتاق هم همه رفتن خداییش خیلی جو کسل کنندست! تازه اون هم برا چی؟! این همه زحمت

بکشی و آخرش یه عقده ای حالتو بگیره...

:(

+ نوشته شده در  جمعه سی ام خرداد 1393ساعت 0:38  توسط مسعود  | 

526

خیلی وقته سر نزدم اینجا

خوبین؟! خوشین؟ چه خبر؟!

من که بد درگیر امتحانام خیلی خسته شدم! تموم نمیشه...

کاش حداقل ارزش داشت!!

این همه تو این دانشگاه لعنتی زحمت میکشی آخرش هم هیچی! 

روز اول یه دانشجو دکتری بهم گفت من کارشناسی، ارشد و دکترامو اینجا بود

اسکلی اگه درس بخونی اینجا گفتم برا چی؟! گفت چون اینجا رو هوا نمره میدن اصلا تو بخونی

نخونی هیچ فرقی نداره! اول فک کردم چرت میگه خودش نمره نگرفته اینجوری میگه

ولی واقعا دهنم آسفالت شد اینجا

نمرم اومده شده 15 از 20

این درسو خدا شاهده از خود استاد بیشتر بلدم! خدا استاد کف کرده!

بعد کسایی که هیچی بلد نیستن 18 شدن! تا حالا نشده واسه نمره برم چونه بزنم اما چون اینو مطمئن

بودم دیگه خیلی زورم گرفت رفتم....

یه 3 نمره 0 داده میگم چرا میگه ننوشتی میگم چی ننوشتم این 2 صفحه هویجه؟! میگه درسته ولی

من این روشو درس ندادم شما از کجا بلد بودی نوشتی این ماله 5 فصل بعده! میگم خب حالا من نوشتم

بجا این جه بگی بلده نمرشو نمیدی؟! میگه باید با روشهایی که درس دادم حل کنی قبول نیست

گفتم باشه این 2 نمره دیگه چرا؟! میگه غلطه میگم کجاش؟ میگه تو بگو کجاش درسته؟! براش

حل کردم میبینه ای بابا درسته بقیه اشتباه نوشتن به همه نمره داده جز من که درست نوشتم

میگم خب نمرشو بده دیگه میخنده میگه نه 2 نمره به همه دادم این به اون در...

بعد میگه فلان سوالو همه اشتباه نوشتن نمرشو به همه داده بخاطر اون برگه رو نشون دادم که من

درست نوشتم پس حالا که نمرشو به همه داده حداقل دیگه منت نذار نمره خودمو بده زد به خنده

که بابا به چه دردت میخوره و عب نداره و....

عوضی توئه بی سواد که اینقدر زحمت نکشیدی بعد این نتیجش بشه حرصت بگیره!

هیچی دیگ آخرش معلوم شد من باید 22 از 20 میشدم ولی نمره ماکس که 18 بوده 13 باید میشده

ولی کشتمش و نداد نمره رو گفت دوست ندارم بدم

اگه منم پاچه خاری بلد بودم مثله همون 18 هر روز میرفتم میگفتم وای استاد شما چقدر درستون

خوبه من عاشق درستونم و فلان و بهمان نمرمو میگرفتم

طرف حالا جوگیر شده با این کاراش فک کرده جدی حالیشه میخواد بره کانادا پیش همین استاده

حتما الان به حرفام میخندین ولی به خدا زحمت کشیدم! به جان مادرم به جان مادرم اگه از رو حسودی

باشه یا بخوام دروغ بگم! حداقل 2 برابر از خود استاده تو این درس بیشتر حالیمه! بعد اونوقت...

به خدا این کارا نامردیه! الان من فردا بخوام جایی هیات علمی بشم اول همه نمرمو نگاه میکنن دیگه!

به خدا بی انصافیه....

خدا شاهده هرچقدر نمره ها تو این دانشگاه میره بااتر طرف بیسوادتره

آره استثناء هم داریم ولی....

چی بگم به خدا نمیگذرم! با همین چیزا الان معدلم اینقدر پایین اومده که نمیدونم کجا منو به عنوان

هیات علمی میگیره....

راستی دیروز نمیدونید چی شد تو یه دقیقه فک کردم آخر زمان شد! خداییش روز یهو شب شد...

اوه اوه عجب چیزی بود! D:

اول برق یهو قطع و وصل شده یه نمه بعد بیرونو نگا کردم دیدم باد اینگار خیلی شدیده

دیدم از دور داره یه چیز سیاهی میاد طرفمون! D:

با این که دور بود 1 دقیقه نشد رسید و یهویی شب شد!!!

خدا وکیلی یه چند لحظه حس آخرالزمان گرفتم.... D:

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم خرداد 1393ساعت 18:1  توسط مسعود  | 

525

خدایا این مدت هم بگذره پوسیدم دیگه

خانوم کار داره یه مدت دیگه

دلم ترکید به خدا!! {#}

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1393ساعت 13:45  توسط مسعود  | 

524

اعصابم بدجوری خط خطیه

آدم نباید به هیچ کس اعتماد کنه

دوتا شبکه عصبی جدید طراحی کردم بعد تمام کاراشو کدهاش رو پرینت گرفته بودم باهام بود

گذاشتم آزمایشگاه رفتم برگشتم دیدم دانشجو دکتری داره از روش یادداشت برمیداره عوضی

خیلییییییی حرصم گرفته خیلی! با چرت و پرت پیچوندش

ولی به خدا نمیدونید چه حسیه که! این همه زحمت بکشی بعد یکی دیگه بدزده برا خودش!

نمیدونم جاهای مهمشو هم برداشته یا نه این فکرمو مشغول کرده! به خدا زحمت کشیدم! :(

آخه...

خیلی نامردیه خیلی! به جان ی... خیلییییییی زحمت کشیدم.... :(

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1393ساعت 20:46  توسط مسعود  | 

523

ببخشید مریم خانوم شما؟!!

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم اردیبهشت 1393ساعت 19:11  توسط مسعود  | 

مطالب قدیمی‌تر