【ツ】 من + زندگی + غرغر 【ツ】

عشق..
زخم عمیقی که هرگز خوب نمیشه عشق
یعنی تمومه زندگیت تو آتیشه عشق
اشکی که داره بی اراده میریزه عشق
باغی که دیگه تا گلوت تو پاییزه عشق

 

ما..
که عمرمونو پای عاشقی دادیم ما
زخمی رویاهای رفته به بادیم ما
با همین آرزوهای ساده شادیم

زندگی کن حتی بی نشونه
فردا که شد از ما چی میمونه
زندگی کن
دنیا گاهی غرق دوراهیه
کی میدونه رسم دنیا چیه
زندگی کن
پشت هر عشق بغض یه سفر ِ
بس که عمر آدم زود میگذره
زندگی کن

عشق..
زخم عمیقی که هرگز خوب نمیشه عشق
یعنی تمومه زندگیت تو آتیشه عشق
اشکی که داره بی اراده میریزه عشق
باغی که دیگه تا گلوت تو پاییزه عشق

♫♫♫

زندگی کن حتی بی نشونه
فردا که شد از ما چی میمونه
زندگی کن
دنیا گاهی غرق دوراهیه
کی میدونه رسم دنیا چیه
زندگی کن
پشت هر عشق بغض یه سفر ِ
بس که عمر آدم زود میگذره
زندگی کن

عشق..
زخم عمیقی که هرگز خوب نمیشه عشق
یعنی تمومه زندگیت تو آتیشه عشق
اشکی که داره بی اراده میریزه عشق
باغی که دیگه تا گلوت تو پاییزه عشق

ما..
که همه جوونیمون فدای عشقه ما
که حتی صدامون خون بهای عشقه ما
ضجه زدنامون برای عشقه
عشق

نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و سوم اسفند ۱۳۹۳ توسط مسعود
این دو روز روانی شدم دیگه! جدی میگم دیوانه شدم!

به شدت حوصلم سر رفته! کلیییی کار دارم اما حتی نتونستم دو دقیقه کاری بکنم

باید سه شنبه کارهامو تحویل میدادم اما هیچی نکردم

دیشب که تو خوابگاه دیگه داشتم در و دیوارو نگاه میکردم!

هم اتاقیم رفته (غلطی کردم اتاق دو نفری گرفتم خیلییی دلگیره!)

تمام بچه ها به جز من هم جمعه کنکور دارن!

خانوم که خودش کلیییی کار داره (بترکی)

خونه عمو دیگه اینقدر رفتم روم نمیشه برم! خونه هم اینقدر زنگ زدم که...

دوستم هم زنگ زد پاشو بیا خونه ما اما اونا اون سر تهران ما این سر! حسش نبود...

زندگیم خیلی یکنواخت شده

صبح پاشم برم آزمایشگاه چهارتا مقاله بخونم و چهارتا کد بزنم و هی بزنم تو سر این سال پایینیا

که بخونید و کاراشونو چک کنم و شب برگردم بشینم ترجمه کنم و یه وولی تو نت بزنم و بخوابم

خیلیییی کسل کننده شده! تفریح هم میکنم! روزهای زوج میرم استخر! هفته ای یکی دوبار با بچه ها

میریم بیرون ولگردی...

اما بازم برمیگردم به کارام برسم بی حوصلم دیگه خیلییی طولانی شده خیلی!

دیگه به مرز جنون رسیدم! طوری شده که داشتم با یه غریبه که نمیدونم کیه و چیکارست سر و کله میزدم

خب چیکار کنم! داشتم دیوانه میشدم

گرفتم خوابیدم تا فک کنم ساعت 10! فک کنم 12 ساعت شد...

هی خدا این چه کاری بود کردم! آخرش هم یه چپرخونه ای ده برابر من پول درمیاره

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه چهاردهم اسفند ۱۳۹۳ توسط مسعود
ههییی دلم گرفته!

دنیا چقدر بده

یادش بخیر (اووومممم)

چی بگم؟ 100 تا حرف دارم ولی حوصله گفتنش نیست

شنبه تولدمه

دلم میخواد جاکلیدی کادو بگیرم...

نخندید... به شما چه شما چه میدونید!

نمیدونم شرایط زندگیم جوری شده که حس میکنم دارم وقتمو تلف میکنم

یعنی زحمت زیاد میکشم ولی چون برنامه ریزی ندارم به چیزی که باید برسم نمیرسم...

خب چی کنم...

فردا واسه تولدم قراره بچه ها ببرنم دربند البته قراره من خبر نداشته باشم

شنبه هم تولد میگیره دوستم

واقعیت اصلا حسشو ندارم! حوصله مخواد...

هفته قبل چهار روز رفتم سونا جکوزی (مال دانشگاه یعنی مال مفت منم ندید بدید )

با عزم ملی و انسجام اسلامی توانستم 2 کیلو کم نمایم ولی به معنای واقعی جرررر...

این استاد ما هم دهن مارو آسفالت کرد! گشادیاش هیچی که دیوونم کرده! گیر داده دوست دختر داری

استغفرالله! الله اکبر! لا اله الا الله! دیوانه! (البته خانوم نشنود میخواد دخترشو بندازه به ما )

دینگ دانگ دونگ...

اوفففف چل شدیم تو خوابگاه! چی بگم چی نگم...

فک کنم چیزی نگم و کم کم رفع زحمت کنم کمتر از شما فحش میخورم! دیوونه هم خودتی!

اووممممم دیگه جوابی نمیشنوم...

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه هفتم اسفند ۱۳۹۳ توسط مسعود
سلام علیکم خوبین؟ خوشین؟ چه خورا؟!

نمیدونم چرا وقتی میام همدان اینقدر خوابم میاد و کسل هستم!!

تهران روزی 6-7 ساعت میخوابم خیلی هم سرحالم

همدان روزی 10 ساعت هم میخوابم باز خوابم میاد!

پس فردا باید برگردم بلیط گرفتم...

هیییی باز هم ایام غذای خوب و بخور بخواب تموم شد!

از دیروز تا حالا یکمی ناراحتم

دوستای غیرخاص رو دیدم دوتایی میرفتن و او باهاشون نبود

از چهارتا سه تاشون ازدواج کردن و فقط اون مونده

دو سه بار دیدم که اون باهاشون نیست...

دختر وقتی میبینه دوستاش همه رفتن خیلی داغون میشه!

شاید هم من اشتباه بکنم و اون هم ازدواج کرده باشه! چه میدونم...

اگه نکرده هم ایشالا زود ازدواج کنه و خوشبخت بشه

خیلیییی اذیتم کردم! با دروغاش نابودم کرد ولی جالبه بازم براش نگران میشم

خودم میگم از اسکولیمه ولی خانوم میگه از رو مهربونیته... (طفلک روش نمیشه بگه اسکولی )

ایشالا همه خوشبخت بشن حالا چه کسایی که عزیزن برام چه کسایی که بهم بدی کردن

بدیه آدمها رو تا آخر عمرم هیچوقت فراموش نمیکنم! هیچوقت...

حس انتقام یا نفرت و این چیزا زود از دلم پاک میشه! یادم میره! دیگه حسی ندارم...

ولی کارشون محاله از ذهنم پاک بشه...

دو روزه مشغول عنوان پایان نامم دیگه خدا به دادم برسه خودش چی میشه؟!

میخوام عنوان و پروپوززالم رو جوری بنویسم که کلی باشه فردا گیر نکنم

یا میبینی گیر میکنی ولی چون تو پروپوزال گفتی مجبوری انجام بدی و بدبختی...

یا میری جلو میبینی ای بابا یه کار بهتر میتونی انجام بدی ولی تو یه چیز دیگه پیشنهاد دادی!

ولی استاد هم گیر داده که دیگه خیلی کلی گفتی یخورده باید جزئی تر بگی...

سر سمینار کلیییی وقت گذاشتم که اشتباه بود همه از یه جایی کپی پیست زدن

الان هم نه که بخوام این کارو بکنم و ا زیرش در برم! نمیخوام کاری کنم که خودمو اذیت کنم و آخرش

نتیجه ای نگیرم یا بیهوده باشه...

دلم مسافرت میخواد خیلییییییییییییییــــــــــــــــــــــی زیاد!

هـــــــــــــی خانوم دعوت کنید بیایم دیگه! گدا... (شوخی میکنما! ، به گدا حساسه خانوم)

نوشته شده در تاريخ دوشنبه ششم بهمن ۱۳۹۳ توسط مسعود
حوصله مان سر برفت! همدان هم هیچی نداره! یه 3-4 روزه برگشتم چهارشنبه باز باید برگردم...

دارم لاغر میکنم باز

یعنی الان دیگه از رو لباس معلوم نیست چندان اما بازم شکم دارم

هم دیروز هم امروز کلی پیاده روی کردیم با پدر جان

فک کنم غیرخاص رو هم دیدیم البته نمیدونم زیاد چهرش یادم نیست شاید اشتباه کردیم

ها چیه؟! من همینم چی فک کردی؟! من حتی یادم نمیاد دیشب چی خوردم خب!

دیدمش دلم فضولی خواست ببینم شوهر کرده یا نه! جان شما هیچی قد فضولی نمیچسبه

هرچند منبعی وجود نداره که فضولی کنم!

شهر در امن و امان و هیــــــچ خبر جدیدی هم نیست!

خواهرم زوری ناخنهای پامو لاک زده! بعدش لاک پاک کن میکن چی میگن! نمیده بهم پاکش کنم

اومدو من رفتم جایی خواستم جورابمو هم دربیارم!

از دست دخترا...

خانم هم امتحاناشه باز...

الله اکبر...

استغفرالله...

من چه مرد گلیم خدا! ها؟! اونجوری نگاه نکن...

خب دیگه یادم نمیاد چی بگم! بستونه

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه دوم بهمن ۱۳۹۳ توسط مسعود
یکی از استادا قول داده بود کارمو درست کنه یه کلاس بگیره برام تو دانشگاه کارشناسیم

همه کارامو درست کرده بود واسه دوتا کلاس منم خیلی خوشحال بودم

خیلی که نه ولی چون سابقه میشد که بعدا برگردم شهر خودم خوب بود

که آخرین مرحله مسئول جذب دانشگاه زد تو حالمون و گفت دانشجو ارشد قبلا داشتیم گیر دادن

دیگه نمیشه ممکنه باز گیر بدن! بذار مدرکتو بگیری بعدش...

شاید هم خوب باشه چون وقت نداشتم! ولی باز هم دوست داشتم برم...

حوصلم سر رفته شدید! دیگه درس و امتحانای ارشد هم کلی تموم شده

فقط مونده پایان نامه...

خودمم نمیدونم چمه خیلی ذهنم درگیر و داغونه...

نوشته شده در تاريخ سه شنبه سی ام دی ۱۳۹۳ توسط مسعود
نمیدونم شاید فکرم منفی شده ولی این چند روز همش بد میارم

خودمو عادت دادم که بریزم تو خودم

این بیشتر عصبیم میکنه

این چند روز از معده درد دارم ضعف میرم! چرا همه چیز خراب میشه یا همش اتفاق بد؟!!

نه باید فکرمو مثبت کنم! حس میکنم خودمم نشستم یه اتفاق بد دیگه بیفته!

چی بگم....

نوشته شده در تاريخ سه شنبه سی ام دی ۱۳۹۳ توسط مسعود
هومم با این که خستم حوصله خوابیدن ندار دلم میخواد فیلم نگاه کنم...

راستی چرا ما همیشه سعی داریم حتی چیزایی رو که ازش سر در نمیاریم یا اصلا تو خطش هم نیستیم

به خودمون نسبت بدیم و فکر میکنیم بعضی چیزا شخصیتمون رو بزرگ میکنه یا مثلا یاعث یه شخص خیلی

عاقل و با کمالات دیده بشیم؟! مخصوصا تو ادبیات و فرهنگ و هنر...

البته نمیگم همشون اما اکثرشون رو هم که نگاه میکنی هرقدر میزان ادعاشون تو فهم کمالات ادبی بالا میره

به همون میزان علافی و انگلیشون بیشتر میشه!

چی شده که هممون دنبال ژست و اداهای ظاهری شدیم هیچ کدوم حرفهامون ریشه نداره!

حالا از این مقوله بگذریم که همه فکر میکنن اگه هر حرفی بزنن که با بقیه فرق بکنه و مخالف فکر عموم

باشه یعنی روشن فکر هستن و با کمالات! حالا هر حرفی یا هر حرکتی که شاید خیلی از ارزشها رو زیر

سوال ببره! چرا سعی میکنیم خودمون رو تو هر زمینه ای متخصص نشون بدیم

چرا تو هر بابی اظهار نظر میکنیم و خیلی هم حق به جانبیم؟

حتی خیلی هامون که دنبال این چیزاییم شاید دستی هم داشته باشیم از رو فکر نرفتی دنبالش!

یا از رو علاقه نبوده! از رو تین بوده که بقیه بگن وااااایییی چقدر با فهم چقدررر باکلاس!

فکر نمیکنیم همین مطالعه ای که میخوایم بکنیم هم با توجه به نیازمون باشه!

به خودمون هم احترام نمیذاریم حتی! حتی حاضر نیستیم برای تفکر و اندیشه خودمون ارزش قائل باشیم!

اگه بودیم با توجه به نیازمون با توجه روح و فکر خودمون یه کتابو انتخاب میکردیم!

سعی نمیکردیم خودمون و اندیشمون رو به زور تو یه گرون خاص قرار بدیم که شاید روشن فکر به نظر بیایم...

فلان کتاب از یه نویسنده بزرگو بهت معرفی میکنه

میگه خیلی جالبه حتما بخونش فکرت باز میشه فلسفش عالیه

بعد هی ازش میپرسم ببینم چی ازش فهمیده

اولش میخواد بگه خیلی میفهمه و فقط گفتنش برا کسی مثله من سخته

اما بیشتر که سوال پیچش میکنم کم کم اعتراف میکنه که خودش هم نفهمیده

میگم خب نظر خودت چیه؟! تو این زمینه نظری داری؟!

حالا که دیگه دستش رو شده سعی نمیکنه زیاد حرفها رو به هم ببافه

خلاصه میگه نه...

راستش هیچ نظری ندارم!

من که سه بار کتابو خوندم هنوز هم ازم بپرسن میگن نه نفهمیدم و اون با شنیدن اسم کتاب هم حس

فضل و ادبو تو خودش حس میکنه...

چرا؟؟!

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه هجدهم دی ۱۳۹۳ توسط مسعود
آدم منفی نگری نیستم اما همش حس میکنم اتفاق بدی افتاده و خبر ندارم!

دو شب پیش خوابایه بدجور هم دیدم و کلا خوابم نبرد دیگه

همش فکر....

از دلشوره بدم میاد!

نمیدونم...

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه هفدهم دی ۱۳۹۳ توسط مسعود
ساعت چنده؟

2:15 صبح هنوز شام نخوردم!

الان دیگه چی درست کنم خب!

برم بخوابم بهتره...

فکرم درگیره

برم سربازی بعد برم دکتری

یا برم دکتری اول!

نوشته شده در تاريخ شنبه سیزدهم دی ۱۳۹۳ توسط مسعود
هیچ معلوم نیست چه فصلیه!

دیشب از سرما پاشدم شوفاژو باز کردم

الان از گرما چهارطاق در بالکن و باز گذاشتم!

تو 24 ساعت 4 فصلو حس میکنیم قشنگ!!

نوشته شده در تاريخ جمعه دوازدهم دی ۱۳۹۳ توسط مسعود
از خودم اصلا راضی نیستم

دوسال اومد و رفت هیییییچچچ کاری نکردم!

صدتا برنامه ریختم به هیچ کدومش نرسیدم

هرچی فک میکنم این مدت چی کردم چیزی به ذهنم نمیرسه

فک کن 3 ماه پیش یه مقاله تموم کردم تازه دیشب یادم افتاد بفرستم

یجوری خست شدم دیگه نمیتونم درس بخونم

نه که بدم بیاد من خیلی هم خوشم میاد چون رشته مورد علاقمه

اما دیگه تحمل نشستن رو کتاب یا اینجور چیزا رو ندارم

چون حوصله ندارم دیگه هیچی هم نمیفهمم

خستم! خداییش چندسال شده؟!! دلم یه استراحت میخواد

میخوام برم دنبال کار اما همیشه یه مشکلی پیش میاد

کار به اون خوبی داشتم....

اما....

به خدا فک میکنید حرام خردن خیلی سخته نمیتونستم!!

یه کارایی میخواستن که نگو! موقع انجامشون حالم بد مشد...

از حرام میترسم

کارم با پول خوب زیر سرم بود

الان بیکارم

اما ارزشش رو داشت

البته الان وقتشو ندارم نه که کار نیست

خدا رو شکر زیاده اما نمیرسم...

ایشالا درست میشه

نوشته شده در تاريخ دوشنبه هشتم دی ۱۳۹۳ توسط مسعود
خیلییی وقته میخوام بیام بنویسم اما نمیدونم چی میشه نمیام

کلا هر چی میخوام بنویسم میگم خب به مردم چیه میان میخندن میگن طرف بوقـــــــــــــ....

حوصلم سر رفته

امروز هم آخرین کلاس ارشد رو رفتم و تمام شد

چند روز دیگه آخرین امتحانا رو هم میدم میره پی کارش

لاکن هیچ حسی ندارم!

دیشب هم اتاقیم رفت رو تخته شاسیم که یادگاریه

یعنی به قصد کشت زدمش

حالا بدبخت شانس آورد چیزیش نشد!

خودتی!

هرکاری میکنم وزنمو کم کنم نمیشه

تنبلی نمیذاره به کنار!

شکم نمیذاره! اوفففف گرسنم شد نگفته

دیشب از یه وانتی دور آزادی فلافل گرفتم داغون بود ولی چقدر خوشمزه بود!

چرا هرچی کثیف تر باشه خوشمزه تر میشه؟؟!!!

نوشته شده در تاريخ دوشنبه هشتم دی ۱۳۹۳ توسط مسعود
نتیجه اخلاقی امتحانی که دادم:

هیچوقت تقلب نزنم چون حق بقیه یجورایی خورده میشه

کلی واسه امتحان خونده بودم (دیگه ضایع بود مجبور بودم اینو بخونم دیگه )

اما بچه ها هیچی نخوندن حتی لای کتابو هم باز نکردن

همش گشت و گذار و بازی

بعد رفتیم سر امتحان مراقب نداشتیم

من هیچی با خودم نبرده بودم

بچه ها تا دندون مجهز اومده بودن

همشو نوشتن و از من بیشتر شدن

اونجا بود که گفتم به تو خوندن نیومده هر کاری بکنی آخر گیری

نکته مثبت این اتفاق اینه که دیگه تقلب نکنم

چون این هم حق الناس حساب میشه...

یه چند وقتیه حتی غیبت هم نمیکنم

آخه همش شب خواب میبین اون دنیا طرف یقمو گرفته که چرا اینو به بقیه گفتی!!

کلا دارم دگرگون میشم...

این تسبیح من کو؟؟!!

نوشته شده در تاريخ شنبه پانزدهم آذر ۱۳۹۳ توسط مسعود
تا حالا با R کار کردین؟!! خداییش من که عاشقش شدم!!!

خیلی خوبه! خیلی قویه ای!

هرچند هنوز خیلی کم هستن کسایی که اصلا اسمشو شنیده باشن

ولی من که خیلی باهاش حال کردم

راستی با عرض پوزش شنیدین میگن دیگه عن قضیه رو درآوردی؟!

دیگه تو این چند روز در رابطه با پاشایی مردم حسابی عن قضیه رو درآوردن...

قشنگ مشخصه آثارش بوش هم میاد!

گناه هم ندارنا! هیجان تو زندگی مردم نیست

هر اتفاقیو دوست دارن به یه هیجان یا یه حماسه تبدیل کنن و توش دیده بشن

مردم خیلی دست دارن یجوری رفتار کنن که پیش چشم بقیه متفاوت دیده بشن یا جدا از این موضوع

به چشم یه روشن فکر دیده بشن یا این چیزا...

البته تو ایران بجا روشن فکر باید واژه روش عن فکر رو به کار ببریم

چون خمیر مایه لازمش فقط اینه که خودتم بدونی حرفت اساس نداره رسما داری زر میزنی ولی کاملا

جهت فکریتو متفاوت از جامعه نشون بدی....

اینجوری میتونی هم دیده بشی هم مثلا بگی بقیه جیگر تشریف دارن و شما بثل اونها ابله نیستی

و داری راه درست رو میری و چقدر هم نگران جامعت هستی....

وای وای وای....

مثلا همه اینایی که دهن ما رو آسفالت کردن تو این چند روز...

پاشایی یه سال تو بیمارستان بود

چندتاتون پاشدین رفتین عیادتش؟! خدا وکیلی چندتاتون؟!!

حالا دیگه بعضیا جوگیر شدن این وسط هی میزنن تو سر مهدوی کنی و فحش میدن به دا بیامرز و هی

میگن وای پاشایی وای عشقم وا مصیبتا این نظام تو رو کشت اینا فلان اینا بهمان ...

اول به حرفاشون میخندی بعد تاسف میخوری که چرا و دلیلش چیه؟!!

خدا وکیلی از فیسبوک دیگه حالم داره بهم میخوره! حرفهای مردم زیر پستها! رفتارشون...

قایم کردن فرهنگ و چهره واقعی خودشون!!

شما همینایی هستین که الان داریم تو این جامعه باهاتون زندگی میکنیم خب! کدوم یکی از این به رخ

کشیدنای فرهنگی و شعوری رو که دم میزنید عملی کردین؟!

تو زندگی واقعی روزی 100 نفرو و زیر میگیرین! از رو شعور از رو حقش! از رو خودش رد یشین بعد تو فیسبوک

حتی برای اعدام یه رذلی که به ناموس مردم تجاوز کرده از خودتون انسانیت نشون میدین و دل رحم میشین

با فرهنگ میشین خود واقعیتونو یادتون میره و شروع میکنین از انسانیت و فلان و فلان و فلان حرف میزنید!

چی میشد اگه رفتاریو که تو این دنیای مجازی از خودمون نشون میدیم تو واقعیت هم داشتیم...

نوشته شده در تاريخ شنبه یکم آذر ۱۳۹۳ توسط مسعود
خیلی وقته میخوام بنویسم اما تا میام پای نت تنبلیم میگیره و بیخیال میشم

خوبین؟ خوشین؟ چه خبرا...

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه پانزدهم آبان ۱۳۹۳ توسط مسعود
زندگی یعنی آمار و احتمالات...

عشق یعنی آزمایش تصادفی...

نوشته شده در تاريخ جمعه هجدهم مهر ۱۳۹۳ توسط مسعود
جاتون خالی دارم تنهایی کیف میکنما!

نه بابا کیف کجا بوده از تنهایی بدم میاد آخه پر حرفم...

دوستم که کلا همیشه خونه فامیلاشونه!!

خودم تک و تنها...

خانوم هم رفته مشهدددد!

شکم درآوردم آاااا....

بعلا روغن و چربی و نون حذفه از غذا

یه وعده هم کم کردم ولی لامصب فایده نداره!

ناهار و بخورم و بچرتم چشمام درومد از ب ترجمه کردم


 

والا قبل این پست قابل داشتم اینو که پست کردم پرید!!!!

دیگه همینجوری زشت قبول کنید دیگه...

داشتم با 500 کیلو دانلود میکردم از صبح!

الان اتاقای دیگه بیدار شدن اومد رو 60

 

نوشته شده در تاريخ جمعه هجدهم مهر ۱۳۹۳ توسط مسعود
اتاق تنها چقدر بده! آدم دیوونه میشه هیچ کس نیست حتی باهاش بحرفی!

این ترم دو نفری گرفتیم اون طرف هم درس نداره دیگه نمیاد خیلی کم پیداش میشه

حوصلم سر رفت....

نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و هشتم شهریور ۱۳۹۳ توسط مسعود
وای مردم عجب رویی دارن خدا!

خودم بهش گفتن بدون آزمون دارن دانشگاه ثبت نام میکنن پاشو برو فلان سایت

ده بار زنگ زده سوال پرسیده که چی کنه

بعدش حالا برا کل فامیل که هیچ برا خودمم خالی میبنده میگه من اصلا نمیدونم بدون آزمون چیه خودم قبول

شدم! ای بمیری دیگه تا این حد رودار!!!!

نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و پنجم شهریور ۱۳۹۳ توسط مسعود
خدا رو شکر گفتم پول ندارم حالا کت شلوار جدید بخرم (قبلی بکنم پام جر خورده کلا دوبار پوشیدم!!)

عروسی ها همه عقب افتادن آقای داماده دوست هم میگه سال بعد فعلا پول نیست نگرد

البته یه عروسی آخر این هفتست که کت نمیخواد

یه کت دیدم هاکوپیان ماهههه...! ولی الان 2-3 میلیون از کجا بیارم...

خیلی نازه!!

نوشته شده در تاريخ سه شنبه هجدهم شهریور ۱۳۹۳ توسط مسعود
آقا ما کلا به فالگیری اعتقاد نداریم

ولی چند روز پیش یه فالگیر خورده بود به تور خواهرم حالا چون آشنا درومده بود گفته بود بگیرم ببینم چیه

(پول هم که نمیخواد آشناست ) همه میگن کارش درسته.... (آب قطعه... خرافات...)

آقا یه چیزایی گفته یه چیزایی گفته همه شاخ درآوردیم! چیزایی که هیچ کس جز خودمون خبر نداشته!

بابا شاخ درآورده بود یه چیزایی بابا به ما هم نگفته بود اون طرف گفته بود!!!

اما منو گفته بود یه داداش داری قبلا یکی میخواسته خیلی هم دوستش داشته اما به هم نرسیدن

بعد الان با یکی دیگست ولی امکانش هست باز با اون قبلی بهم برسن...

آخخخخ چقدر سر این خندیدیم!! متوهم...

الان فک کن خانومی بیاد اینو بخونه دیگه نمیذاره نفس بکشم دم به دقیقه چک میکنتم...

نوشته شده در تاريخ سه شنبه هجدهم شهریور ۱۳۹۳ توسط مسعود
آدم روش نمیشه به بعضیا بگه مرد!

حالا با یه نفر بودی عاشقشم بودی بهم خورده! اصلا بگو تقصیر اون!! دیگه چرا همش سعی میکنی یا آبروش رو

ببری یا یکیو پیدا کنی به همه نشونش بدی که مثلا حالا اونو بگیری!!

مطمئنی دوستش داشتی اونوقت؟!! با این کارا؟!! واست متاسفم بیچاره تو مرد نیستی...

مثلا میخوای بگی خیلی شاخی خیلیا دنبالت بودن؟! ها اصلا چی...

برو بمیر...

نوشته شده در تاريخ سه شنبه هجدهم شهریور ۱۳۹۳ توسط مسعود
امروز عصری جناب دامادو دیدم

یعنی تا حالا اینقدر خوشحال ندیده بودمش شادی داشت از زیر پوستش میزد بیرون

خدا رو شکر...

یخورده از شادیش هم به ما سرایت کرد!

جدا از چیزایی که گفتم انصافا پسر مهربونیه!

نوشته شده در تاريخ شنبه پانزدهم شهریور ۱۳۹۳ توسط مسعود
یه مدته حس میکنم زندگی سر لج داره باهام

یعنی اصله خودم نه با نزدیکام که رو زندگی هممون تاثیر داره

خودم همیشه هر مشکلی برام پیش بیاد ناراحت میشم اما یاز سعی میکنم زود یه راه دیگه پیدا کنم

اما...

وقتی برای عزیزات مشکل پیش میاد...

مغزم هنگ کرده

آدم بعضی وقتها اشتباه میکنه ولی نمیفهمم چرا بعضیا نمیفهمن دارن اشتباه میکنن و به راهشون ادامه میدن

همیشه میگم عاقل اون نیست که بشینه برات مسائل خفن ریاضی حل کنه یا یه کار شاخ بکنه یا این چیزا

عاقل اونه که یا اگه چیزیو تجربه کرد ببینه چرا؟! ببینه مشکل کجا بوده و دیگه تکرارش نکنه یا این که از تجربه

دیگران هم استفاده کنه...

جدا از این عاقل کسیه که افراط و تفریط نکنه! اگه یه اتفاق بد براش افتاد دیگه همه چیزو سیاه نبینه...

دیشب داشتم به قبلم فکر میکردم

چقدر بچه بازی داشتم چه اشتباهاتی داشتم

بعضیاش مهم نبود ولی بعضیاش مسیر زندگیمو عوض کرد!

از یه چیزی از خودم خوشم میاد اینه که هیچ وقت تسلیم نمیشم

مشکل هرچقدر بزرگ باشه چرا دروغ بگم ناراحت میشم شاید یه مدت هم طول بکشه اما بعدش زود یه

مسیر دیگه رو انتخاب میکنم ولی بعضی وقتها زندگی دست خودت نیست

من هر چی حالا به ... بگم که گوش نمیده! زندگی اونا زندگی منم هست....

حوصله هیچ کسو فعلا ندارم

حالا مگه آدم جرات میکنه به خانومی بگه یخورده کم دور و برم بیا کم گیر بده؟!! باز قهر میکنه...

آدم حوصله حرف زدن نداره ولی بدتر اینقدر حرف میزنه که عاصی بشی!

بعضی وقتها آدم میخواد تو خودش باشه! دلیل 100 جور فکر عجیب غریب اومدن تو سرت نمیشه که!!

دلم خوابیدن میخواد اونم خیلیییییییی زیاد!

نوشته شده در تاريخ شنبه پانزدهم شهریور ۱۳۹۳ توسط مسعود
یه اتفاق بد برام افتاده خیلی ناراحتم کرده

فکرمو به خودش مشغول کرده...

حوصله هیچ کسو هم ندارم دیگه

نوشته شده در تاريخ شنبه پانزدهم شهریور ۱۳۹۳ توسط مسعود
کلیپ های پرویز و پونه خیلی باحاله!

پلویز...

واسم اوجولات میخری؟!

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه سیزدهم شهریور ۱۳۹۳ توسط مسعود
امروز واسه سر درد به خودم استراحت دادم

خیلیییی بی معرفتین!

من حسودیم میشه!! بدجنسا

نه به خدا! خداییش من پسره رو خیلی هم دوست دارم پسر خوبیه! چرا دروغ بگم!

-------------

سانسور شد....

--------------

 اگه فک میکنید حسودم من خودم الان خونه و تمام امکاناتشو آماده و حاضر دارم! خانومم ماشالا دکتره!

فقط وایسادیم من دکتر رو قبول بشم بعدش عروسی بگیریم! الان عروسی کنیم دکتری میپره!

میگم هر روز که من کار داشتم صد نفر میگفتن بریم بیرون یا زنگ میزدن!

امروز که من بیکارم شده بیابون کسی همدان نیست!

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه سیزدهم شهریور ۱۳۹۳ توسط مسعود
این متنو رمزدار کردم ما که شانس نداریم یه وقت طرف میبینه


ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه سیزدهم شهریور ۱۳۹۳ توسط مسعود
الان حس خیلیییییی بدی دارم...

کل تابستونو گذاشتم رو سه تا مقاله آی اس آی

دیشب اومدم دسکتاپو خالی کنم یه فولدر درست کردم همه رو کپی کردم ولی از بس خوابالو بودم پیست نکردم

و همشو بعدش شیفت دیلیت کردم...

دوتاش اینجوری نتبود شد! تا حالا اینقدر حسرت چیزی رو نخورده بودم!

ریکاور کردم با هرچی که بشه اما همشون فایلی رو که برگشته خراب برمیگردونن باز نمیشه

یکیشم که فرستادم امروز یه مقاله پیدا کردم که چند روز پیش اکسپت شده خیلی شبیه کار منه

ولی اون چند ماهی جلوتر فرستاده...

یه حسی بهم میگه اونهم بخاطر این رد میشه...

این همه زحمت کشیدم و آخرش....

داغونم! جدی میگم داغون....

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه دوازدهم شهریور ۱۳۹۳ توسط مسعود