【ツ】 من + زندگی + غرغر 【ツ】

سلام علیکم خوبین؟ خوشین؟ چه خورا؟!

نمیدونم چرا وقتی میام همدان اینقدر خوابم میاد و کسل هستم!!

تهران روزی 6-7 ساعت میخوابم خیلی هم سرحالم

همدان روزی 10 ساعت هم میخوابم باز خوابم میاد!

پس فردا باید برگردم بلیط گرفتم...

هیییی باز هم ایام غذای خوب و بخور بخواب تموم شد!

از دیروز تا حالا یکمی ناراحتم

دوستای غیرخاص رو دیدم دوتایی میرفتن و او باهاشون نبود

از چهارتا سه تاشون ازدواج کردن و فقط اون مونده

دو سه بار دیدم که اون باهاشون نیست...

دختر وقتی میبینه دوستاش همه رفتن خیلی داغون میشه!

شاید هم من اشتباه بکنم و اون هم ازدواج کرده باشه! چه میدونم...

اگه نکرده هم ایشالا زود ازدواج کنه و خوشبخت بشه

خیلیییی اذیتم کردم! با دروغاش نابودم کرد ولی جالبه بازم براش نگران میشم

خودم میگم از اسکولیمه ولی خانوم میگه از رو مهربونیته... (طفلک روش نمیشه بگه اسکولی )

ایشالا همه خوشبخت بشن حالا چه کسایی که عزیزن برام چه کسایی که بهم بدی کردن

بدیه آدمها رو تا آخر عمرم هیچوقت فراموش نمیکنم! هیچوقت...

حس انتقام یا نفرت و این چیزا زود از دلم پاک میشه! یادم میره! دیگه حسی ندارم...

ولی کارشون محاله از ذهنم پاک بشه...

دو روزه مشغول عنوان پایان نامم دیگه خدا به دادم برسه خودش چی میشه؟!

میخوام عنوان و پروپوززالم رو جوری بنویسم که کلی باشه فردا گیر نکنم

یا میبینی گیر میکنی ولی چون تو پروپوزال گفتی مجبوری انجام بدی و بدبختی...

یا میری جلو میبینی ای بابا یه کار بهتر میتونی انجام بدی ولی تو یه چیز دیگه پیشنهاد دادی!

ولی استاد هم گیر داده که دیگه خیلی کلی گفتی یخورده باید جزئی تر بگی...

سر سمینار کلیییی وقت گذاشتم که اشتباه بود همه از یه جایی کپی پیست زدن

الان هم نه که بخوام این کارو بکنم و ا زیرش در برم! نمیخوام کاری کنم که خودمو اذیت کنم و آخرش

نتیجه ای نگیرم یا بیهوده باشه...

دلم مسافرت میخواد خیلییییییییییییییــــــــــــــــــــــی زیاد!

هـــــــــــــی خانوم دعوت کنید بیایم دیگه! گدا... (شوخی میکنما! ، به گدا حساسه خانوم)

نوشته شده در تاريخ دوشنبه ششم بهمن 1393 توسط مسعود
حوصله مان سر برفت! همدان هم هیچی نداره! یه 3-4 روزه برگشتم چهارشنبه باز باید برگردم...

دارم لاغر میکنم باز

یعنی الان دیگه از رو لباس معلوم نیست چندان اما بازم شکم دارم

هم دیروز هم امروز کلی پیاده روی کردیم با پدر جان

فک کنم غیرخاص رو هم دیدیم البته نمیدونم زیاد چهرش یادم نیست شاید اشتباه کردیم

ها چیه؟! من همینم چی فک کردی؟! من حتی یادم نمیاد دیشب چی خوردم خب!

دیدمش دلم فضولی خواست ببینم شوهر کرده یا نه! جان شما هیچی قد فضولی نمیچسبه

هرچند منبعی وجود نداره که فضولی کنم!

شهر در امن و امان و هیــــــچ خبر جدیدی هم نیست!

خواهرم زوری ناخنهای پامو لاک زده! بعدش لاک پاک کن میکن چی میگن! نمیده بهم پاکش کنم

اومدو من رفتم جایی خواستم جورابمو هم دربیارم!

از دست دخترا...

خانم هم امتحاناشه باز...

الله اکبر...

استغفرالله...

من چه مرد گلیم خدا! ها؟! اونجوری نگاه نکن...

خب دیگه یادم نمیاد چی بگم! بستونه

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه دوم بهمن 1393 توسط مسعود
یکی از استادا قول داده بود کارمو درست کنه یه کلاس بگیره برام تو دانشگاه کارشناسیم

همه کارامو درست کرده بود واسه دوتا کلاس منم خیلی خوشحال بودم

خیلی که نه ولی چون سابقه میشد که بعدا برگردم شهر خودم خوب بود

که آخرین مرحله مسئول جذب دانشگاه زد تو حالمون و گفت دانشجو ارشد قبلا داشتیم گیر دادن

دیگه نمیشه ممکنه باز گیر بدن! بذار مدرکتو بگیری بعدش...

شاید هم خوب باشه چون وقت نداشتم! ولی باز هم دوست داشتم برم...

حوصلم سر رفته شدید! دیگه درس و امتحانای ارشد هم کلی تموم شده

فقط مونده پایان نامه...

خودمم نمیدونم چمه خیلی ذهنم درگیر و داغونه...

نوشته شده در تاريخ سه شنبه سی ام دی 1393 توسط مسعود
نمیدونم شاید فکرم منفی شده ولی این چند روز همش بد میارم

خودمو عادت دادم که بریزم تو خودم

این بیشتر عصبیم میکنه

این چند روز از معده درد دارم ضعف میرم! چرا همه چیز خراب میشه یا همش اتفاق بد؟!!

نه باید فکرمو مثبت کنم! حس میکنم خودمم نشستم یه اتفاق بد دیگه بیفته!

چی بگم....

نوشته شده در تاريخ سه شنبه سی ام دی 1393 توسط مسعود
هومم با این که خستم حوصله خوابیدن ندار دلم میخواد فیلم نگاه کنم...

راستی چرا ما همیشه سعی داریم حتی چیزایی رو که ازش سر در نمیاریم یا اصلا تو خطش هم نیستیم

به خودمون نسبت بدیم و فکر میکنیم بعضی چیزا شخصیتمون رو بزرگ میکنه یا مثلا یاعث یه شخص خیلی

عاقل و با کمالات دیده بشیم؟! مخصوصا تو ادبیات و فرهنگ و هنر...

البته نمیگم همشون اما اکثرشون رو هم که نگاه میکنی هرقدر میزان ادعاشون تو فهم کمالات ادبی بالا میره

به همون میزان علافی و انگلیشون بیشتر میشه!

چی شده که هممون دنبال ژست و اداهای ظاهری شدیم هیچ کدوم حرفهامون ریشه نداره!

حالا از این مقوله بگذریم که همه فکر میکنن اگه هر حرفی بزنن که با بقیه فرق بکنه و مخالف فکر عموم

باشه یعنی روشن فکر هستن و با کمالات! حالا هر حرفی یا هر حرکتی که شاید خیلی از ارزشها رو زیر

سوال ببره! چرا سعی میکنیم خودمون رو تو هر زمینه ای متخصص نشون بدیم

چرا تو هر بابی اظهار نظر میکنیم و خیلی هم حق به جانبیم؟

حتی خیلی هامون که دنبال این چیزاییم شاید دستی هم داشته باشیم از رو فکر نرفتی دنبالش!

یا از رو علاقه نبوده! از رو تین بوده که بقیه بگن وااااایییی چقدر با فهم چقدررر باکلاس!

فکر نمیکنیم همین مطالعه ای که میخوایم بکنیم هم با توجه به نیازمون باشه!

به خودمون هم احترام نمیذاریم حتی! حتی حاضر نیستیم برای تفکر و اندیشه خودمون ارزش قائل باشیم!

اگه بودیم با توجه به نیازمون با توجه روح و فکر خودمون یه کتابو انتخاب میکردیم!

سعی نمیکردیم خودمون و اندیشمون رو به زور تو یه گرون خاص قرار بدیم که شاید روشن فکر به نظر بیایم...

فلان کتاب از یه نویسنده بزرگو بهت معرفی میکنه

میگه خیلی جالبه حتما بخونش فکرت باز میشه فلسفش عالیه

بعد هی ازش میپرسم ببینم چی ازش فهمیده

اولش میخواد بگه خیلی میفهمه و فقط گفتنش برا کسی مثله من سخته

اما بیشتر که سوال پیچش میکنم کم کم اعتراف میکنه که خودش هم نفهمیده

میگم خب نظر خودت چیه؟! تو این زمینه نظری داری؟!

حالا که دیگه دستش رو شده سعی نمیکنه زیاد حرفها رو به هم ببافه

خلاصه میگه نه...

راستش هیچ نظری ندارم!

من که سه بار کتابو خوندم هنوز هم ازم بپرسن میگن نه نفهمیدم و اون با شنیدن اسم کتاب هم حس

فضل و ادبو تو خودش حس میکنه...

چرا؟؟!

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه هجدهم دی 1393 توسط مسعود
آدم منفی نگری نیستم اما همش حس میکنم اتفاق بدی افتاده و خبر ندارم!

دو شب پیش خوابایه بدجور هم دیدم و کلا خوابم نبرد دیگه

همش فکر....

از دلشوره بدم میاد!

نمیدونم...

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه هفدهم دی 1393 توسط مسعود
ساعت چنده؟

2:15 صبح هنوز شام نخوردم!

الان دیگه چی درست کنم خب!

برم بخوابم بهتره...

فکرم درگیره

برم سربازی بعد برم دکتری

یا برم دکتری اول!

نوشته شده در تاريخ شنبه سیزدهم دی 1393 توسط مسعود
هیچ معلوم نیست چه فصلیه!

دیشب از سرما پاشدم شوفاژو باز کردم

الان از گرما چهارطاق در بالکن و باز گذاشتم!

تو 24 ساعت 4 فصلو حس میکنیم قشنگ!!

نوشته شده در تاريخ جمعه دوازدهم دی 1393 توسط مسعود
از خودم اصلا راضی نیستم

دوسال اومد و رفت هیییییچچچ کاری نکردم!

صدتا برنامه ریختم به هیچ کدومش نرسیدم

هرچی فک میکنم این مدت چی کردم چیزی به ذهنم نمیرسه

فک کن 3 ماه پیش یه مقاله تموم کردم تازه دیشب یادم افتاد بفرستم

یجوری خست شدم دیگه نمیتونم درس بخونم

نه که بدم بیاد من خیلی هم خوشم میاد چون رشته مورد علاقمه

اما دیگه تحمل نشستن رو کتاب یا اینجور چیزا رو ندارم

چون حوصله ندارم دیگه هیچی هم نمیفهمم

خستم! خداییش چندسال شده؟!! دلم یه استراحت میخواد

میخوام برم دنبال کار اما همیشه یه مشکلی پیش میاد

کار به اون خوبی داشتم....

اما....

به خدا فک میکنید حرام خردن خیلی سخته نمیتونستم!!

یه کارایی میخواستن که نگو! موقع انجامشون حالم بد مشد...

از حرام میترسم

کارم با پول خوب زیر سرم بود

الان بیکارم

اما ارزشش رو داشت

البته الان وقتشو ندارم نه که کار نیست

خدا رو شکر زیاده اما نمیرسم...

ایشالا درست میشه

نوشته شده در تاريخ دوشنبه هشتم دی 1393 توسط مسعود
خیلییی وقته میخوام بیام بنویسم اما نمیدونم چی میشه نمیام

کلا هر چی میخوام بنویسم میگم خب به مردم چیه میان میخندن میگن طرف بوقـــــــــــــ....

حوصلم سر رفته

امروز هم آخرین کلاس ارشد رو رفتم و تمام شد

چند روز دیگه آخرین امتحانا رو هم میدم میره پی کارش

لاکن هیچ حسی ندارم!

دیشب هم اتاقیم رفت رو تخته شاسیم که یادگاریه

یعنی به قصد کشت زدمش

حالا بدبخت شانس آورد چیزیش نشد!

خودتی!

هرکاری میکنم وزنمو کم کنم نمیشه

تنبلی نمیذاره به کنار!

شکم نمیذاره! اوفففف گرسنم شد نگفته

دیشب از یه وانتی دور آزادی فلافل گرفتم داغون بود ولی چقدر خوشمزه بود!

چرا هرچی کثیف تر باشه خوشمزه تر میشه؟؟!!!

نوشته شده در تاريخ دوشنبه هشتم دی 1393 توسط مسعود
نتیجه اخلاقی امتحانی که دادم:

هیچوقت تقلب نزنم چون حق بقیه یجورایی خورده میشه

کلی واسه امتحان خونده بودم (دیگه ضایع بود مجبور بودم اینو بخونم دیگه )

اما بچه ها هیچی نخوندن حتی لای کتابو هم باز نکردن

همش گشت و گذار و بازی

بعد رفتیم سر امتحان مراقب نداشتیم

من هیچی با خودم نبرده بودم

بچه ها تا دندون مجهز اومده بودن

همشو نوشتن و از من بیشتر شدن

اونجا بود که گفتم به تو خوندن نیومده هر کاری بکنی آخر گیری

نکته مثبت این اتفاق اینه که دیگه تقلب نکنم

چون این هم حق الناس حساب میشه...

یه چند وقتیه حتی غیبت هم نمیکنم

آخه همش شب خواب میبین اون دنیا طرف یقمو گرفته که چرا اینو به بقیه گفتی!!

کلا دارم دگرگون میشم...

این تسبیح من کو؟؟!!

نوشته شده در تاريخ شنبه پانزدهم آذر 1393 توسط مسعود
تا حالا با R کار کردین؟!! خداییش من که عاشقش شدم!!!

خیلی خوبه! خیلی قویه ای!

هرچند هنوز خیلی کم هستن کسایی که اصلا اسمشو شنیده باشن

ولی من که خیلی باهاش حال کردم

راستی با عرض پوزش شنیدین میگن دیگه عن قضیه رو درآوردی؟!

دیگه تو این چند روز در رابطه با پاشایی مردم حسابی عن قضیه رو درآوردن...

قشنگ مشخصه آثارش بوش هم میاد!

گناه هم ندارنا! هیجان تو زندگی مردم نیست

هر اتفاقیو دوست دارن به یه هیجان یا یه حماسه تبدیل کنن و توش دیده بشن

مردم خیلی دست دارن یجوری رفتار کنن که پیش چشم بقیه متفاوت دیده بشن یا جدا از این موضوع

به چشم یه روشن فکر دیده بشن یا این چیزا...

البته تو ایران بجا روشن فکر باید واژه روش عن فکر رو به کار ببریم

چون خمیر مایه لازمش فقط اینه که خودتم بدونی حرفت اساس نداره رسما داری زر میزنی ولی کاملا

جهت فکریتو متفاوت از جامعه نشون بدی....

اینجوری میتونی هم دیده بشی هم مثلا بگی بقیه جیگر تشریف دارن و شما بثل اونها ابله نیستی

و داری راه درست رو میری و چقدر هم نگران جامعت هستی....

وای وای وای....

مثلا همه اینایی که دهن ما رو آسفالت کردن تو این چند روز...

پاشایی یه سال تو بیمارستان بود

چندتاتون پاشدین رفتین عیادتش؟! خدا وکیلی چندتاتون؟!!

حالا دیگه بعضیا جوگیر شدن این وسط هی میزنن تو سر مهدوی کنی و فحش میدن به دا بیامرز و هی

میگن وای پاشایی وای عشقم وا مصیبتا این نظام تو رو کشت اینا فلان اینا بهمان ...

اول به حرفاشون میخندی بعد تاسف میخوری که چرا و دلیلش چیه؟!!

خدا وکیلی از فیسبوک دیگه حالم داره بهم میخوره! حرفهای مردم زیر پستها! رفتارشون...

قایم کردن فرهنگ و چهره واقعی خودشون!!

شما همینایی هستین که الان داریم تو این جامعه باهاتون زندگی میکنیم خب! کدوم یکی از این به رخ

کشیدنای فرهنگی و شعوری رو که دم میزنید عملی کردین؟!

تو زندگی واقعی روزی 100 نفرو و زیر میگیرین! از رو شعور از رو حقش! از رو خودش رد یشین بعد تو فیسبوک

حتی برای اعدام یه رذلی که به ناموس مردم تجاوز کرده از خودتون انسانیت نشون میدین و دل رحم میشین

با فرهنگ میشین خود واقعیتونو یادتون میره و شروع میکنین از انسانیت و فلان و فلان و فلان حرف میزنید!

چی میشد اگه رفتاریو که تو این دنیای مجازی از خودمون نشون میدیم تو واقعیت هم داشتیم...

نوشته شده در تاريخ شنبه یکم آذر 1393 توسط مسعود
خیلی وقته میخوام بنویسم اما تا میام پای نت تنبلیم میگیره و بیخیال میشم

خوبین؟ خوشین؟ چه خبرا...

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه پانزدهم آبان 1393 توسط مسعود
زندگی یعنی آمار و احتمالات...

عشق یعنی آزمایش تصادفی...

نوشته شده در تاريخ جمعه هجدهم مهر 1393 توسط مسعود
جاتون خالی دارم تنهایی کیف میکنما!

نه بابا کیف کجا بوده از تنهایی بدم میاد آخه پر حرفم...

دوستم که کلا همیشه خونه فامیلاشونه!!

خودم تک و تنها...

خانوم هم رفته مشهدددد!

شکم درآوردم آاااا....

بعلا روغن و چربی و نون حذفه از غذا

یه وعده هم کم کردم ولی لامصب فایده نداره!

ناهار و بخورم و بچرتم چشمام درومد از ب ترجمه کردم


 

والا قبل این پست قابل داشتم اینو که پست کردم پرید!!!!

دیگه همینجوری زشت قبول کنید دیگه...

داشتم با 500 کیلو دانلود میکردم از صبح!

الان اتاقای دیگه بیدار شدن اومد رو 60

 

نوشته شده در تاريخ جمعه هجدهم مهر 1393 توسط مسعود
اتاق تنها چقدر بده! آدم دیوونه میشه هیچ کس نیست حتی باهاش بحرفی!

این ترم دو نفری گرفتیم اون طرف هم درس نداره دیگه نمیاد خیلی کم پیداش میشه

حوصلم سر رفت....

نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و هشتم شهریور 1393 توسط مسعود
وای مردم عجب رویی دارن خدا!

خودم بهش گفتن بدون آزمون دارن دانشگاه ثبت نام میکنن پاشو برو فلان سایت

ده بار زنگ زده سوال پرسیده که چی کنه

بعدش حالا برا کل فامیل که هیچ برا خودمم خالی میبنده میگه من اصلا نمیدونم بدون آزمون چیه خودم قبول

شدم! ای بمیری دیگه تا این حد رودار!!!!

نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و پنجم شهریور 1393 توسط مسعود
خدا رو شکر گفتم پول ندارم حالا کت شلوار جدید بخرم (قبلی بکنم پام جر خورده کلا دوبار پوشیدم!!)

عروسی ها همه عقب افتادن آقای داماده دوست هم میگه سال بعد فعلا پول نیست نگرد

البته یه عروسی آخر این هفتست که کت نمیخواد

یه کت دیدم هاکوپیان ماهههه...! ولی الان 2-3 میلیون از کجا بیارم...

خیلی نازه!!

نوشته شده در تاريخ سه شنبه هجدهم شهریور 1393 توسط مسعود
آقا ما کلا به فالگیری اعتقاد نداریم

ولی چند روز پیش یه فالگیر خورده بود به تور خواهرم حالا چون آشنا درومده بود گفته بود بگیرم ببینم چیه

(پول هم که نمیخواد آشناست ) همه میگن کارش درسته.... (آب قطعه... خرافات...)

آقا یه چیزایی گفته یه چیزایی گفته همه شاخ درآوردیم! چیزایی که هیچ کس جز خودمون خبر نداشته!

بابا شاخ درآورده بود یه چیزایی بابا به ما هم نگفته بود اون طرف گفته بود!!!

اما منو گفته بود یه داداش داری قبلا یکی میخواسته خیلی هم دوستش داشته اما به هم نرسیدن

بعد الان با یکی دیگست ولی امکانش هست باز با اون قبلی بهم برسن...

آخخخخ چقدر سر این خندیدیم!! متوهم...

الان فک کن خانومی بیاد اینو بخونه دیگه نمیذاره نفس بکشم دم به دقیقه چک میکنتم...

نوشته شده در تاريخ سه شنبه هجدهم شهریور 1393 توسط مسعود
آدم روش نمیشه به بعضیا بگه مرد!

حالا با یه نفر بودی عاشقشم بودی بهم خورده! اصلا بگو تقصیر اون!! دیگه چرا همش سعی میکنی یا آبروش رو

ببری یا یکیو پیدا کنی به همه نشونش بدی که مثلا حالا اونو بگیری!!

مطمئنی دوستش داشتی اونوقت؟!! با این کارا؟!! واست متاسفم بیچاره تو مرد نیستی...

مثلا میخوای بگی خیلی شاخی خیلیا دنبالت بودن؟! ها اصلا چی...

برو بمیر...

نوشته شده در تاريخ سه شنبه هجدهم شهریور 1393 توسط مسعود
امروز عصری جناب دامادو دیدم

یعنی تا حالا اینقدر خوشحال ندیده بودمش شادی داشت از زیر پوستش میزد بیرون

خدا رو شکر...

یخورده از شادیش هم به ما سرایت کرد!

جدا از چیزایی که گفتم انصافا پسر مهربونیه!

نوشته شده در تاريخ شنبه پانزدهم شهریور 1393 توسط مسعود
یه مدته حس میکنم زندگی سر لج داره باهام

یعنی اصله خودم نه با نزدیکام که رو زندگی هممون تاثیر داره

خودم همیشه هر مشکلی برام پیش بیاد ناراحت میشم اما یاز سعی میکنم زود یه راه دیگه پیدا کنم

اما...

وقتی برای عزیزات مشکل پیش میاد...

مغزم هنگ کرده

آدم بعضی وقتها اشتباه میکنه ولی نمیفهمم چرا بعضیا نمیفهمن دارن اشتباه میکنن و به راهشون ادامه میدن

همیشه میگم عاقل اون نیست که بشینه برات مسائل خفن ریاضی حل کنه یا یه کار شاخ بکنه یا این چیزا

عاقل اونه که یا اگه چیزیو تجربه کرد ببینه چرا؟! ببینه مشکل کجا بوده و دیگه تکرارش نکنه یا این که از تجربه

دیگران هم استفاده کنه...

جدا از این عاقل کسیه که افراط و تفریط نکنه! اگه یه اتفاق بد براش افتاد دیگه همه چیزو سیاه نبینه...

دیشب داشتم به قبلم فکر میکردم

چقدر بچه بازی داشتم چه اشتباهاتی داشتم

بعضیاش مهم نبود ولی بعضیاش مسیر زندگیمو عوض کرد!

از یه چیزی از خودم خوشم میاد اینه که هیچ وقت تسلیم نمیشم

مشکل هرچقدر بزرگ باشه چرا دروغ بگم ناراحت میشم شاید یه مدت هم طول بکشه اما بعدش زود یه

مسیر دیگه رو انتخاب میکنم ولی بعضی وقتها زندگی دست خودت نیست

من هر چی حالا به ... بگم که گوش نمیده! زندگی اونا زندگی منم هست....

حوصله هیچ کسو فعلا ندارم

حالا مگه آدم جرات میکنه به خانومی بگه یخورده کم دور و برم بیا کم گیر بده؟!! باز قهر میکنه...

آدم حوصله حرف زدن نداره ولی بدتر اینقدر حرف میزنه که عاصی بشی!

بعضی وقتها آدم میخواد تو خودش باشه! دلیل 100 جور فکر عجیب غریب اومدن تو سرت نمیشه که!!

دلم خوابیدن میخواد اونم خیلیییییییی زیاد!

نوشته شده در تاريخ شنبه پانزدهم شهریور 1393 توسط مسعود
یه اتفاق بد برام افتاده خیلی ناراحتم کرده

فکرمو به خودش مشغول کرده...

حوصله هیچ کسو هم ندارم دیگه

نوشته شده در تاريخ شنبه پانزدهم شهریور 1393 توسط مسعود
کلیپ های پرویز و پونه خیلی باحاله!

پلویز...

واسم اوجولات میخری؟!

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه سیزدهم شهریور 1393 توسط مسعود
امروز واسه سر درد به خودم استراحت دادم

خیلیییی بی معرفتین!

من حسودیم میشه!! بدجنسا

نه به خدا! خداییش من پسره رو خیلی هم دوست دارم پسر خوبیه! چرا دروغ بگم!

-------------

سانسور شد....

--------------

 اگه فک میکنید حسودم من خودم الان خونه و تمام امکاناتشو آماده و حاضر دارم! خانومم ماشالا دکتره!

فقط وایسادیم من دکتر رو قبول بشم بعدش عروسی بگیریم! الان عروسی کنیم دکتری میپره!

میگم هر روز که من کار داشتم صد نفر میگفتن بریم بیرون یا زنگ میزدن!

امروز که من بیکارم شده بیابون کسی همدان نیست!

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه سیزدهم شهریور 1393 توسط مسعود
این متنو رمزدار کردم ما که شانس نداریم یه وقت طرف میبینه


ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه سیزدهم شهریور 1393 توسط مسعود
الان حس خیلیییییی بدی دارم...

کل تابستونو گذاشتم رو سه تا مقاله آی اس آی

دیشب اومدم دسکتاپو خالی کنم یه فولدر درست کردم همه رو کپی کردم ولی از بس خوابالو بودم پیست نکردم

و همشو بعدش شیفت دیلیت کردم...

دوتاش اینجوری نتبود شد! تا حالا اینقدر حسرت چیزی رو نخورده بودم!

ریکاور کردم با هرچی که بشه اما همشون فایلی رو که برگشته خراب برمیگردونن باز نمیشه

یکیشم که فرستادم امروز یه مقاله پیدا کردم که چند روز پیش اکسپت شده خیلی شبیه کار منه

ولی اون چند ماهی جلوتر فرستاده...

یه حسی بهم میگه اونهم بخاطر این رد میشه...

این همه زحمت کشیدم و آخرش....

داغونم! جدی میگم داغون....

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه دوازدهم شهریور 1393 توسط مسعود
سلام علیکم

هفته پیش کم بوده بود مغزم بترکه

داشتیم وسایلو جابجا میکردیم و مرتب میچیدیم من سرم و گذاشته بودم رو زمین زیر تخت و نگاه میکردم

خواهرم کشو رو داشت جابجا میکرد همینجوری که رد شد کشو از دست مبارک افتاد بر ملاج بنده

وایییی جدی خیلیییی بد بود! من که خودم هیچی یادم نمیاد میگن چند ثانیه رفتم! نه که یادم نیاد ولی

یجوری بود اصلا نمیدونم چی بگم! تا نیم ساعت نه میدیدم نه میشنیدم نه دست و پام تکون میخورد

نه میتونستم حرف بزنم جدی خیلی بد بود خودم که اولاشو اصلا یادم نیست ولی آخرش حس فلجی داشتم

لامصب سرم بین کشو و زمین پرس شد! اون هم از دو طرف گیج گاه! حالا خوبه کشو از رو تیزیش نیفتاد!!

فقط میگن مامان اینقدر جیغ زد کارگرا واحد بغل اومدن در زدن بعد منو شوت بکردن اندر وانتشون و به

بیمارستان منتقل بکردندی یه شب هم در آنجا اقامت بداشتیم تا خیال راحت گردد

ولی حتی فرداش هم که اومدیم خونه دست و پام سر بود! این سر عجب مهمه!

تنها چیزی که از اولش یادم میاد اینه که وقتی برگشتم حتی نفس نمیتونستم بکشم!

یعنی کلا مغز هنگ کرده بود به هیچی دستور نمیداد که کار کنه!

اون یه ذره مغزی هم که داشتم پرید فک کنم!

هفته دیگه باید برگردم تهران نمیخوام اه... باز شروع شد!

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه دوازدهم شهریور 1393 توسط مسعود
رفتیم خونه جدید

خیلی شیک و قشنگه اما اصلا نمیچسبه...

آخه...


پ.ن.

غرغر شکم یعنی چی؟!

نوشته شده در تاريخ شنبه یکم شهریور 1393 توسط مسعود
اسباب کشی چقدر سخته....

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه سی ام مرداد 1393 توسط مسعود