【ツ】 من + درس های زندگی【ツ】

جالبه! خودت آدمش کنی بعد واسه خودت چسی بیاد! (با عرض پوزش ) بگذریم....

میگم جدی راسته که میگن از هرچی بدت بیاد نسیبت میشه

من از دروغ و خالی بندی بدم میاد اونوقت شریک مارو باش!

حالا خوبه استاد دانشگاهه! خجالت هم خوب چیزیه

حداقل یه جایی خالی بندی کن به دردت بخوره

دیگه به درجه ای از عرفان در خالی بندی نائل شده که چند وقت یه بار بی دلیل زنگ میزنه که فلان و بهمان

که من خیلی شاخم...

خندم میگیره به خدا! کسی چیزی نگفته کسی اصلا حواسش به تو نیست!! اصلا نیازی نیست...

که چی چند وقت یه بار میزنگی و یهویــــــی چندتا خالی بندی میکنی بعد میری به سلامت تا چند وقت

دیگه غیبت میزنه! از رو هم نمیره!

نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و نهم فروردین ۱۳۹۴ توسط مسعود
کلا باید یه کاری بکنم اینجوری نمیشه

دارم کم کم گند میزنم! همش ولگردی...

کلــــــــــــی هم کار دارم اما اصلا عین خیالم نیست کلا بیخیال شدم!

یه برنامه باید بریزم! اما برنامه ای که بهش عمل کنم...


میخواستم اینجا رو ببندم یا عوضش کنم

دیگه وقتی چند نفر دیگه هم آدرس رو دارن نمیشه که...

اما دلم نمیاد خیلی وقته اینجا رو دارم

اگه قبلیا رو نمیبستم که دو سال بیشتر قدمت داشت وبلاگم

ندونوم...

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و ششم فروردین ۱۳۹۴ توسط مسعود
امروز هم گذشت

روز خوبی بود! ولی نه خیلی...

آخه باز هم هیچ کاری نکردم کلا اینگار رفتم تو خلصه فقط زمان میگذره

خیلی وزن کم کردم! شلوارام دیگه گشاد شدن بهم

من هم خوشحال که خیلی خوب کم کردم دم خودم گرم

اما امروز خانوم آقای داماد رو دیدم ماشالا کلا نصف شده بود!! دمش گرم!

این بود که فهمیدم دقیقا هیچ بوقی نکردم!

نمیخواد بابا بسمه! اصلا همینی که هست الانش هم کلی لاغر کردم دیگه چقدر نخورم!

اصلا مرده و شکمش...

کلا اینقدر تنبل شدم که نگو نمیدونم جدی چیکار کنم! خودم میخوام تنبلی رو بذارم کنار اما نمیتونم...

سه هفتست مقالمو تموم کردم و همه چیزش و انگلیسیش هم کردم اما حال ندارم مرتبش کنم بفرستم بره!

خدایا یه تکونی به ما بده...

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و ششم فروردین ۱۳۹۴ توسط مسعود
وبلاگ خودمو که دیدین؟!!

1khanoomdaram.blogfa.com

حالا خانوم جان ازم تقلید کرده یه وبلاگ ساخته به این آدرس

1shohardaram.blogfa.com

 

نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و چهارم فروردین ۱۳۹۴ توسط مسعود
درس هفتم:

امروز یه دوست یه حرفی زد که باعث شد برم تو فکر

نه فکر بد یا ناراحت کننده! برام جالب بود دیدم راست میگه و من اصلا بهش دقت نکردم

گفت دیگه داریم هر روز پیرتر میشیم! دیگه بزرگ شدیم بیخیال...

نمیدونم چرا تا اینو گفت رفتم تو فکر! شاید واسه این که دوست ندارم خودمو از لحاظ سنی بزرگ ببینم

الان من خودمو 18 ساله میدونم! هر 10 سال یه سال بهم اضافه میشه...

بدم میاد هرکی میبینه عکس فیسبوکمو میگه شبیه باباها شدی...

اما نه واسه اینا نبود! بعضی فکرها باید از ذهنم پاک بشه

بعضی فکرها باید بیشتر تو سرم بیاد باید...

نمیدونم باید بیشتر فکر کنم! اما...

اما خدا رو شکر میکنم که یه زندگی خوب دارم! یه خانواده خوب! یه پدر مادر مهربون! و یه عشق خوب...

تازه یه بچه هم دارم... یه دخمل تپل مپل...

ایشالا خدا کمکم کنه و بیشترش کنم!

خدایا کمکم کن که درست زندگی کنم

خدایا کمکم کن که بتونم دست پدر مادرم رو بگیرم و دلشون رو شاد کنم

خدایا کمکم که برا خواهرم یه داداشه نه یه دوست باشم

خدایا کمکم کن که همیشه کنار عشقم باشم! تو شادی تو غم! تو تمام زندگی! کمکم کن بفهممش

خدایا کمکم کن تا به بقیه کمک کنم

خدایا کمکم کن که هیچ وقت دروغ نگم

از دروغ میترسم...

نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و چهارم فروردین ۱۳۹۴ توسط مسعود

.

.

.

.

گذار...

.

.

.

.

.

نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و چهارم فروردین ۱۳۹۴ توسط مسعود
اگه الان آرومم بخاطر اینه که خانوم جونشو قسم داده که کاری نکنم و چیزی نگم...

وبلاگو به دوستت دادی اون هم یه یکی دیگه داده و هر چی گذاشتم اینجا تا حالا خونده به کنار

چون حتی نمیدوستم خودت هم آدرس رو داری یا اینقدر بیکاری که تو زندگی من فضولی کنی!

اما دیگه فک نمیکردم اینقدرررر کوچیک باشی که این همه از من بد بگی پیش بقیه! همدان هم اینقدر کوچیک!

دیگه فقط کم مونده بگی جنایتکار بین المللی هم بود!

برام مهم نیست چی گفتی یا چی میخوای بگی! اینقدررررر بگو تا جونت دراد...

آدمهای کوچیک اینجورین دیگه!

من زندگی خودمو میکنم و خیلی هم خوشحالم! چون میدونم خدا جای حق نشسته...

هر کسی هم پشت سرم حرف بزنه یا از حسادت تو زندگیم فضولی کنه برام مهم نیست

چون بیشتر خودش ضربه میخوره نه من پس موفق باشی چون تو خدای خودتو داری من هم خدای خودمو...

نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و چهارم فروردین ۱۳۹۴ توسط مسعود
 درس ششم:

چه خوبه آدم خانواده ای داشته باشه که بیشتر از خودش نگرانش باشن!

بابام میگفت پسرم نیمه پر لیوان رو نگاه کن! به نظر من باید خدا رو شکر کنی که زودتر فهمیدی و تموم شد!

عشق اگه واقعی باشه تو تمام سختیا تو تمام مشکلات کنارت میمونه! شده تا آخر دنیا به پات میمونه!

نه این که به هر سمتی بره که منفعتش بیشتر باشه!! نه این که رفتارش جوری باشه که...

اگه عشق واقعی باشه حتی نمیذاره تو دلت بشکنه نه این که حواسش نباشه با این کار بچگانه ناراحت بشی!

به خدا نجات پیدا کردی باور کن...

این حرفها رو قبول دارم فقط نمیفهمم چرا همه فک میکنند من الان ضربه خوردم و داغونم!

ضربه رو کسی میخوره که دل داشته باشه! نه من که دو سال خون خوردم! من که دیگه دل ندارم که چیزیش بشه

اینقدر کشیدم که هیچی تکونم نمیده هیچی!

شاید هم نمیخوام به روم بیارم که تکونم داده...


پ.ن.

به پست خانومی 5 در وبلاگ 1khanoomdaram.blogfa.com مراجعه نمایید...

نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و دوم فروردین ۱۳۹۴ توسط مسعود

 

 

نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و یکم فروردین ۱۳۹۴ توسط مسعود
درس پنجم:

سعی کن هیچ وقت زود قضاوت نکنی... فکرتو آزاد بذاری و درگیر نکنی!

حتی وقتی که همه چیز واضح و مشخصه! مثل قضیه غیرخاص که ده نفر اومدن گفتن که...

بگن تو کار نداشته باش! تو بگو که اصلا با چشمای خودت دیدی! دیدی که دیدی! چشم و عقل آدم هم ناقصه!!!

واسه کارش که... (شاید خیانت باشه) یا واسه کار بچگانش... واسه دروغاش...

خب واقعیتش یکم ناراحت بودم

البته شاید هم واسه خودم ناراحت بودم که چرا به همچین آدمی اعتماد کرده بودم!

اما دیگه نیستم ناراحتیم اشتباه بود! نه قضاوت میکنم چون قاضی فقط خداست... نه ناراحت میشم

خیلی حرفها تو دلم هست (تا اون دنیا تو دلم میمونه) ولی اینو جدی میگم که ایشالا خوشبخت بشن...

نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و یکم فروردین ۱۳۹۴ توسط مسعود
درس چهارم:

حواست به رفتارت باشه

رفتارت تحقیر آمیز نباشه

با بزرگ کردن بقیه و احترام گذاشتن خودت هم بزرگ میشی

خجالت زده کردن دیگران.... یا اینکه بزرگ جلوه دادن خودت ویا اصلا جوری رفتار کردن که کسی رو

بابت کاری چه درست چه غلط خجالت بدی یا آبروشو ببری اول خودتو کوچیک میکنه

چون نشون میده اینقدر بزرگ یا مهم نستی که به چشم بیای سعی میکنی با رفتارت به بقیه بگی ببینید

من چقدر بزرگم یا ببینید چیا دارم یا...

نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و یکم فروردین ۱۳۹۴ توسط مسعود
درس سوم:

کلیشه ایه ولی واقعا دنیا خیلیییییییییییییییییییی کوچیکتر از اونیه که فکر میکنی

مواظب رفتارت باش کاری و نکن فردا برات پشیمونی به بار بیاره

نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و یکم فروردین ۱۳۹۴ توسط مسعود
درس دوم:

آبروی مردم رو حفظ کنم

درسته اون پشت سرت بد گفته! درسته که همه الان پشت سرش میگن اما تو نذار و مرد باش

غیبت کردن و آبروی دیگری رو ریختن فقط خودتو کوچیک میکنه!!!

حالا هر کاری کرده باشه یا هر اتفاقی افتاده باشه

نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و یکم فروردین ۱۳۹۴ توسط مسعود
درس اول:

به کسی دروغ نگم! هیـــــــــــــــــچ وقت!

اگر نه من هم میشم عین بعضیا...

خدا بزرگه جای حق نشسته من باید احترام و شخصیت خودمو نگه دارم

حالا یکی با دروغ حتی تو عشق هم دروغ میگه شخصیت خودشه به من ربطی نداره

نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و یکم فروردین ۱۳۹۴ توسط مسعود
به همدان برگشتیـــــــــــــــم....

دیگه حوصله تهران نداشتم خیلی خلوت شده خوابگاه و دانشگاه

چقدر خالی بندی کردم برا استادم که چرا دارم برمیگردم! بیچاره برداشته زنگ زده که ایشالا درست میشه و

این چیزا....

دلم برا دوستم تنگ شده بود اما دیدمش اینقدر از زندگی غر زد که میخواستم بزنمش! (آخه زن گرفته )

شرایطم درست شد و دیگه از نخبگی استفاده میکنم سربازی نمیرم

اما راستشو بخواین دلم میخواد برم سربازی یه دو سال از درس و از همه دور باشم

زندگی خیلی یکنواخت شده خب! خوبه ها! جدی همه چیز خوبه ولی از یکنواختی بدم میاد

غیرخاص و شوهرش هم دیدم

خودمو زدم به ندیدن گفتم حالا یا اون خجالت میکشه یا اگه شوهرش بدونه خجالت میکشه

هرچند در این آدم شرم و خجالت وجود نداره

اگه داشت روش نمیشد وقتی به یکی قول داده بره با یکی دیگه بعدش که دید خوبه قبلیو بترکونه

خدا جای حق نشسته آبروی ناموس مردم رو هم نباید برد

راستی دوتا خبر

اولش که عنوان یه کوچولو تغییر نمود

سعی میکنم هر روز یا هرچقدر زودتر بتونم بنویسم

اما غر نمیزنم

مینویسم که چه درسی گرفتم....

خبر دوم همه این که یه وبلاگ دیگه هم زدم خواستین سر بزنین

 

1khanoomdaram.blogfa.com

 

 

نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و یکم فروردین ۱۳۹۴ توسط مسعود

عشق..
زخم عمیقی که هرگز خوب نمیشه عشق
یعنی تمومه زندگیت تو آتیشه عشق
اشکی که داره بی اراده میریزه عشق
باغی که دیگه تا گلوت تو پاییزه عشق

 

ما..
که عمرمونو پای عاشقی دادیم ما
زخمی رویاهای رفته به بادیم ما
با همین آرزوهای ساده شادیم

زندگی کن حتی بی نشونه
فردا که شد از ما چی میمونه
زندگی کن
دنیا گاهی غرق دوراهیه
کی میدونه رسم دنیا چیه
زندگی کن
پشت هر عشق بغض یه سفر ِ
بس که عمر آدم زود میگذره
زندگی کن

عشق..
زخم عمیقی که هرگز خوب نمیشه عشق
یعنی تمومه زندگیت تو آتیشه عشق
اشکی که داره بی اراده میریزه عشق
باغی که دیگه تا گلوت تو پاییزه عشق

♫♫♫

زندگی کن حتی بی نشونه
فردا که شد از ما چی میمونه
زندگی کن
دنیا گاهی غرق دوراهیه
کی میدونه رسم دنیا چیه
زندگی کن
پشت هر عشق بغض یه سفر ِ
بس که عمر آدم زود میگذره
زندگی کن

عشق..
زخم عمیقی که هرگز خوب نمیشه عشق
یعنی تمومه زندگیت تو آتیشه عشق
اشکی که داره بی اراده میریزه عشق
باغی که دیگه تا گلوت تو پاییزه عشق

ما..
که همه جوونیمون فدای عشقه ما
که حتی صدامون خون بهای عشقه ما
ضجه زدنامون برای عشقه
عشق

نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و سوم اسفند ۱۳۹۳ توسط مسعود
این دو روز روانی شدم دیگه! جدی میگم دیوانه شدم!

به شدت حوصلم سر رفته! کلیییی کار دارم اما حتی نتونستم دو دقیقه کاری بکنم

باید سه شنبه کارهامو تحویل میدادم اما هیچی نکردم

دیشب که تو خوابگاه دیگه داشتم در و دیوارو نگاه میکردم!

هم اتاقیم رفته (غلطی کردم اتاق دو نفری گرفتم خیلییی دلگیره!)

تمام بچه ها به جز من هم جمعه کنکور دارن!

خانوم که خودش کلیییی کار داره (بترکی)

خونه عمو دیگه اینقدر رفتم روم نمیشه برم! خونه هم اینقدر زنگ زدم که...

دوستم هم زنگ زد پاشو بیا خونه ما اما اونا اون سر تهران ما این سر! حسش نبود...

زندگیم خیلی یکنواخت شده

صبح پاشم برم آزمایشگاه چهارتا مقاله بخونم و چهارتا کد بزنم و هی بزنم تو سر این سال پایینیا

که بخونید و کاراشونو چک کنم و شب برگردم بشینم ترجمه کنم و یه وولی تو نت بزنم و بخوابم

خیلیییی کسل کننده شده! تفریح هم میکنم! روزهای زوج میرم استخر! هفته ای یکی دوبار با بچه ها

میریم بیرون ولگردی...

اما بازم برمیگردم به کارام برسم بی حوصلم دیگه خیلییی طولانی شده خیلی!

دیگه به مرز جنون رسیدم! طوری شده که داشتم با یه غریبه که نمیدونم کیه و چیکارست سر و کله میزدم

خب چیکار کنم! داشتم دیوانه میشدم

گرفتم خوابیدم تا فک کنم ساعت 10! فک کنم 12 ساعت شد...

هی خدا این چه کاری بود کردم! آخرش هم یه چپرخونه ای ده برابر من پول درمیاره

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه چهاردهم اسفند ۱۳۹۳ توسط مسعود
ههییی دلم گرفته!

دنیا چقدر بده

یادش بخیر (اووومممم)

چی بگم؟ 100 تا حرف دارم ولی حوصله گفتنش نیست

شنبه تولدمه

دلم میخواد جاکلیدی کادو بگیرم...

نخندید... به شما چه شما چه میدونید!

نمیدونم شرایط زندگیم جوری شده که حس میکنم دارم وقتمو تلف میکنم

یعنی زحمت زیاد میکشم ولی چون برنامه ریزی ندارم به چیزی که باید برسم نمیرسم...

خب چی کنم...

فردا واسه تولدم قراره بچه ها ببرنم دربند البته قراره من خبر نداشته باشم

شنبه هم تولد میگیره دوستم

واقعیت اصلا حسشو ندارم! حوصله مخواد...

هفته قبل چهار روز رفتم سونا جکوزی (مال دانشگاه یعنی مال مفت منم ندید بدید )

با عزم ملی و انسجام اسلامی توانستم 2 کیلو کم نمایم ولی به معنای واقعی جرررر...

این استاد ما هم دهن مارو آسفالت کرد! گشادیاش هیچی که دیوونم کرده! گیر داده دوست دختر داری

استغفرالله! الله اکبر! لا اله الا الله! دیوانه! (البته خانوم نشنود میخواد دخترشو بندازه به ما )

دینگ دانگ دونگ...

اوفففف چل شدیم تو خوابگاه! چی بگم چی نگم...

فک کنم چیزی نگم و کم کم رفع زحمت کنم کمتر از شما فحش میخورم! دیوونه هم خودتی!

اووممممم دیگه جوابی نمیشنوم...

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه هفتم اسفند ۱۳۹۳ توسط مسعود
سلام علیکم خوبین؟ خوشین؟ چه خورا؟!

نمیدونم چرا وقتی میام همدان اینقدر خوابم میاد و کسل هستم!!

تهران روزی 6-7 ساعت میخوابم خیلی هم سرحالم

همدان روزی 10 ساعت هم میخوابم باز خوابم میاد!

پس فردا باید برگردم بلیط گرفتم...

هیییی باز هم ایام غذای خوب و بخور بخواب تموم شد!

از دیروز تا حالا یکمی ناراحتم

دوستای غیرخاص رو دیدم دوتایی میرفتن و او باهاشون نبود

از چهارتا سه تاشون ازدواج کردن و فقط اون مونده

دو سه بار دیدم که اون باهاشون نیست...

دختر وقتی میبینه دوستاش همه رفتن خیلی داغون میشه!

شاید هم من اشتباه بکنم و اون هم ازدواج کرده باشه! چه میدونم...

اگه نکرده هم ایشالا زود ازدواج کنه و خوشبخت بشه

خیلیییی اذیتم کردم! با دروغاش نابودم کرد ولی جالبه بازم براش نگران میشم

خودم میگم از اسکولیمه ولی خانوم میگه از رو مهربونیته... (طفلک روش نمیشه بگه اسکولی )

ایشالا همه خوشبخت بشن حالا چه کسایی که عزیزن برام چه کسایی که بهم بدی کردن

بدیه آدمها رو تا آخر عمرم هیچوقت فراموش نمیکنم! هیچوقت...

حس انتقام یا نفرت و این چیزا زود از دلم پاک میشه! یادم میره! دیگه حسی ندارم...

ولی کارشون محاله از ذهنم پاک بشه...

دو روزه مشغول عنوان پایان نامم دیگه خدا به دادم برسه خودش چی میشه؟!

میخوام عنوان و پروپوززالم رو جوری بنویسم که کلی باشه فردا گیر نکنم

یا میبینی گیر میکنی ولی چون تو پروپوزال گفتی مجبوری انجام بدی و بدبختی...

یا میری جلو میبینی ای بابا یه کار بهتر میتونی انجام بدی ولی تو یه چیز دیگه پیشنهاد دادی!

ولی استاد هم گیر داده که دیگه خیلی کلی گفتی یخورده باید جزئی تر بگی...

سر سمینار کلیییی وقت گذاشتم که اشتباه بود همه از یه جایی کپی پیست زدن

الان هم نه که بخوام این کارو بکنم و ا زیرش در برم! نمیخوام کاری کنم که خودمو اذیت کنم و آخرش

نتیجه ای نگیرم یا بیهوده باشه...

دلم مسافرت میخواد خیلییییییییییییییــــــــــــــــــــــی زیاد!

هـــــــــــــی خانوم دعوت کنید بیایم دیگه! گدا... (شوخی میکنما! ، به گدا حساسه خانوم)

نوشته شده در تاريخ دوشنبه ششم بهمن ۱۳۹۳ توسط مسعود
حوصله مان سر برفت! همدان هم هیچی نداره! یه 3-4 روزه برگشتم چهارشنبه باز باید برگردم...

دارم لاغر میکنم باز

یعنی الان دیگه از رو لباس معلوم نیست چندان اما بازم شکم دارم

هم دیروز هم امروز کلی پیاده روی کردیم با پدر جان

فک کنم غیرخاص رو هم دیدیم البته نمیدونم زیاد چهرش یادم نیست شاید اشتباه کردیم

ها چیه؟! من همینم چی فک کردی؟! من حتی یادم نمیاد دیشب چی خوردم خب!

دیدمش دلم فضولی خواست ببینم شوهر کرده یا نه! جان شما هیچی قد فضولی نمیچسبه

هرچند منبعی وجود نداره که فضولی کنم!

شهر در امن و امان و هیــــــچ خبر جدیدی هم نیست!

خواهرم زوری ناخنهای پامو لاک زده! بعدش لاک پاک کن میکن چی میگن! نمیده بهم پاکش کنم

اومدو من رفتم جایی خواستم جورابمو هم دربیارم!

از دست دخترا...

خانم هم امتحاناشه باز...

الله اکبر...

استغفرالله...

من چه مرد گلیم خدا! ها؟! اونجوری نگاه نکن...

خب دیگه یادم نمیاد چی بگم! بستونه

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه دوم بهمن ۱۳۹۳ توسط مسعود
یکی از استادا قول داده بود کارمو درست کنه یه کلاس بگیره برام تو دانشگاه کارشناسیم

همه کارامو درست کرده بود واسه دوتا کلاس منم خیلی خوشحال بودم

خیلی که نه ولی چون سابقه میشد که بعدا برگردم شهر خودم خوب بود

که آخرین مرحله مسئول جذب دانشگاه زد تو حالمون و گفت دانشجو ارشد قبلا داشتیم گیر دادن

دیگه نمیشه ممکنه باز گیر بدن! بذار مدرکتو بگیری بعدش...

شاید هم خوب باشه چون وقت نداشتم! ولی باز هم دوست داشتم برم...

حوصلم سر رفته شدید! دیگه درس و امتحانای ارشد هم کلی تموم شده

فقط مونده پایان نامه...

خودمم نمیدونم چمه خیلی ذهنم درگیر و داغونه...

نوشته شده در تاريخ سه شنبه سی ام دی ۱۳۹۳ توسط مسعود
نمیدونم شاید فکرم منفی شده ولی این چند روز همش بد میارم

خودمو عادت دادم که بریزم تو خودم

این بیشتر عصبیم میکنه

این چند روز از معده درد دارم ضعف میرم! چرا همه چیز خراب میشه یا همش اتفاق بد؟!!

نه باید فکرمو مثبت کنم! حس میکنم خودمم نشستم یه اتفاق بد دیگه بیفته!

چی بگم....

نوشته شده در تاريخ سه شنبه سی ام دی ۱۳۹۳ توسط مسعود
هومم با این که خستم حوصله خوابیدن ندار دلم میخواد فیلم نگاه کنم...

راستی چرا ما همیشه سعی داریم حتی چیزایی رو که ازش سر در نمیاریم یا اصلا تو خطش هم نیستیم

به خودمون نسبت بدیم و فکر میکنیم بعضی چیزا شخصیتمون رو بزرگ میکنه یا مثلا یاعث یه شخص خیلی

عاقل و با کمالات دیده بشیم؟! مخصوصا تو ادبیات و فرهنگ و هنر...

البته نمیگم همشون اما اکثرشون رو هم که نگاه میکنی هرقدر میزان ادعاشون تو فهم کمالات ادبی بالا میره

به همون میزان علافی و انگلیشون بیشتر میشه!

چی شده که هممون دنبال ژست و اداهای ظاهری شدیم هیچ کدوم حرفهامون ریشه نداره!

حالا از این مقوله بگذریم که همه فکر میکنن اگه هر حرفی بزنن که با بقیه فرق بکنه و مخالف فکر عموم

باشه یعنی روشن فکر هستن و با کمالات! حالا هر حرفی یا هر حرکتی که شاید خیلی از ارزشها رو زیر

سوال ببره! چرا سعی میکنیم خودمون رو تو هر زمینه ای متخصص نشون بدیم

چرا تو هر بابی اظهار نظر میکنیم و خیلی هم حق به جانبیم؟

حتی خیلی هامون که دنبال این چیزاییم شاید دستی هم داشته باشیم از رو فکر نرفتی دنبالش!

یا از رو علاقه نبوده! از رو تین بوده که بقیه بگن وااااایییی چقدر با فهم چقدررر باکلاس!

فکر نمیکنیم همین مطالعه ای که میخوایم بکنیم هم با توجه به نیازمون باشه!

به خودمون هم احترام نمیذاریم حتی! حتی حاضر نیستیم برای تفکر و اندیشه خودمون ارزش قائل باشیم!

اگه بودیم با توجه به نیازمون با توجه روح و فکر خودمون یه کتابو انتخاب میکردیم!

سعی نمیکردیم خودمون و اندیشمون رو به زور تو یه گرون خاص قرار بدیم که شاید روشن فکر به نظر بیایم...

فلان کتاب از یه نویسنده بزرگو بهت معرفی میکنه

میگه خیلی جالبه حتما بخونش فکرت باز میشه فلسفش عالیه

بعد هی ازش میپرسم ببینم چی ازش فهمیده

اولش میخواد بگه خیلی میفهمه و فقط گفتنش برا کسی مثله من سخته

اما بیشتر که سوال پیچش میکنم کم کم اعتراف میکنه که خودش هم نفهمیده

میگم خب نظر خودت چیه؟! تو این زمینه نظری داری؟!

حالا که دیگه دستش رو شده سعی نمیکنه زیاد حرفها رو به هم ببافه

خلاصه میگه نه...

راستش هیچ نظری ندارم!

من که سه بار کتابو خوندم هنوز هم ازم بپرسن میگن نه نفهمیدم و اون با شنیدن اسم کتاب هم حس

فضل و ادبو تو خودش حس میکنه...

چرا؟؟!

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه هجدهم دی ۱۳۹۳ توسط مسعود
آدم منفی نگری نیستم اما همش حس میکنم اتفاق بدی افتاده و خبر ندارم!

دو شب پیش خوابایه بدجور هم دیدم و کلا خوابم نبرد دیگه

همش فکر....

از دلشوره بدم میاد!

نمیدونم...

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه هفدهم دی ۱۳۹۳ توسط مسعود
ساعت چنده؟

2:15 صبح هنوز شام نخوردم!

الان دیگه چی درست کنم خب!

برم بخوابم بهتره...

فکرم درگیره

برم سربازی بعد برم دکتری

یا برم دکتری اول!

نوشته شده در تاريخ شنبه سیزدهم دی ۱۳۹۳ توسط مسعود
هیچ معلوم نیست چه فصلیه!

دیشب از سرما پاشدم شوفاژو باز کردم

الان از گرما چهارطاق در بالکن و باز گذاشتم!

تو 24 ساعت 4 فصلو حس میکنیم قشنگ!!

نوشته شده در تاريخ جمعه دوازدهم دی ۱۳۹۳ توسط مسعود
از خودم اصلا راضی نیستم

دوسال اومد و رفت هیییییچچچ کاری نکردم!

صدتا برنامه ریختم به هیچ کدومش نرسیدم

هرچی فک میکنم این مدت چی کردم چیزی به ذهنم نمیرسه

فک کن 3 ماه پیش یه مقاله تموم کردم تازه دیشب یادم افتاد بفرستم

یجوری خست شدم دیگه نمیتونم درس بخونم

نه که بدم بیاد من خیلی هم خوشم میاد چون رشته مورد علاقمه

اما دیگه تحمل نشستن رو کتاب یا اینجور چیزا رو ندارم

چون حوصله ندارم دیگه هیچی هم نمیفهمم

خستم! خداییش چندسال شده؟!! دلم یه استراحت میخواد

میخوام برم دنبال کار اما همیشه یه مشکلی پیش میاد

کار به اون خوبی داشتم....

اما....

به خدا فک میکنید حرام خردن خیلی سخته نمیتونستم!!

یه کارایی میخواستن که نگو! موقع انجامشون حالم بد مشد...

از حرام میترسم

کارم با پول خوب زیر سرم بود

الان بیکارم

اما ارزشش رو داشت

البته الان وقتشو ندارم نه که کار نیست

خدا رو شکر زیاده اما نمیرسم...

ایشالا درست میشه

نوشته شده در تاريخ دوشنبه هشتم دی ۱۳۹۳ توسط مسعود
خیلییی وقته میخوام بیام بنویسم اما نمیدونم چی میشه نمیام

کلا هر چی میخوام بنویسم میگم خب به مردم چیه میان میخندن میگن طرف بوقـــــــــــــ....

حوصلم سر رفته

امروز هم آخرین کلاس ارشد رو رفتم و تمام شد

چند روز دیگه آخرین امتحانا رو هم میدم میره پی کارش

لاکن هیچ حسی ندارم!

دیشب هم اتاقیم رفت رو تخته شاسیم که یادگاریه

یعنی به قصد کشت زدمش

حالا بدبخت شانس آورد چیزیش نشد!

خودتی!

هرکاری میکنم وزنمو کم کنم نمیشه

تنبلی نمیذاره به کنار!

شکم نمیذاره! اوفففف گرسنم شد نگفته

دیشب از یه وانتی دور آزادی فلافل گرفتم داغون بود ولی چقدر خوشمزه بود!

چرا هرچی کثیف تر باشه خوشمزه تر میشه؟؟!!!

نوشته شده در تاريخ دوشنبه هشتم دی ۱۳۹۳ توسط مسعود
نتیجه اخلاقی امتحانی که دادم:

هیچوقت تقلب نزنم چون حق بقیه یجورایی خورده میشه

کلی واسه امتحان خونده بودم (دیگه ضایع بود مجبور بودم اینو بخونم دیگه )

اما بچه ها هیچی نخوندن حتی لای کتابو هم باز نکردن

همش گشت و گذار و بازی

بعد رفتیم سر امتحان مراقب نداشتیم

من هیچی با خودم نبرده بودم

بچه ها تا دندون مجهز اومده بودن

همشو نوشتن و از من بیشتر شدن

اونجا بود که گفتم به تو خوندن نیومده هر کاری بکنی آخر گیری

نکته مثبت این اتفاق اینه که دیگه تقلب نکنم

چون این هم حق الناس حساب میشه...

یه چند وقتیه حتی غیبت هم نمیکنم

آخه همش شب خواب میبین اون دنیا طرف یقمو گرفته که چرا اینو به بقیه گفتی!!

کلا دارم دگرگون میشم...

این تسبیح من کو؟؟!!

نوشته شده در تاريخ شنبه پانزدهم آذر ۱۳۹۳ توسط مسعود
تا حالا با R کار کردین؟!! خداییش من که عاشقش شدم!!!

خیلی خوبه! خیلی قویه ای!

هرچند هنوز خیلی کم هستن کسایی که اصلا اسمشو شنیده باشن

ولی من که خیلی باهاش حال کردم

راستی با عرض پوزش شنیدین میگن دیگه عن قضیه رو درآوردی؟!

دیگه تو این چند روز در رابطه با پاشایی مردم حسابی عن قضیه رو درآوردن...

قشنگ مشخصه آثارش بوش هم میاد!

گناه هم ندارنا! هیجان تو زندگی مردم نیست

هر اتفاقیو دوست دارن به یه هیجان یا یه حماسه تبدیل کنن و توش دیده بشن

مردم خیلی دست دارن یجوری رفتار کنن که پیش چشم بقیه متفاوت دیده بشن یا جدا از این موضوع

به چشم یه روشن فکر دیده بشن یا این چیزا...

البته تو ایران بجا روشن فکر باید واژه روش عن فکر رو به کار ببریم

چون خمیر مایه لازمش فقط اینه که خودتم بدونی حرفت اساس نداره رسما داری زر میزنی ولی کاملا

جهت فکریتو متفاوت از جامعه نشون بدی....

اینجوری میتونی هم دیده بشی هم مثلا بگی بقیه جیگر تشریف دارن و شما بثل اونها ابله نیستی

و داری راه درست رو میری و چقدر هم نگران جامعت هستی....

وای وای وای....

مثلا همه اینایی که دهن ما رو آسفالت کردن تو این چند روز...

پاشایی یه سال تو بیمارستان بود

چندتاتون پاشدین رفتین عیادتش؟! خدا وکیلی چندتاتون؟!!

حالا دیگه بعضیا جوگیر شدن این وسط هی میزنن تو سر مهدوی کنی و فحش میدن به دا بیامرز و هی

میگن وای پاشایی وای عشقم وا مصیبتا این نظام تو رو کشت اینا فلان اینا بهمان ...

اول به حرفاشون میخندی بعد تاسف میخوری که چرا و دلیلش چیه؟!!

خدا وکیلی از فیسبوک دیگه حالم داره بهم میخوره! حرفهای مردم زیر پستها! رفتارشون...

قایم کردن فرهنگ و چهره واقعی خودشون!!

شما همینایی هستین که الان داریم تو این جامعه باهاتون زندگی میکنیم خب! کدوم یکی از این به رخ

کشیدنای فرهنگی و شعوری رو که دم میزنید عملی کردین؟!

تو زندگی واقعی روزی 100 نفرو و زیر میگیرین! از رو شعور از رو حقش! از رو خودش رد یشین بعد تو فیسبوک

حتی برای اعدام یه رذلی که به ناموس مردم تجاوز کرده از خودتون انسانیت نشون میدین و دل رحم میشین

با فرهنگ میشین خود واقعیتونو یادتون میره و شروع میکنین از انسانیت و فلان و فلان و فلان حرف میزنید!

چی میشد اگه رفتاریو که تو این دنیای مجازی از خودمون نشون میدیم تو واقعیت هم داشتیم...

نوشته شده در تاريخ شنبه یکم آذر ۱۳۹۳ توسط مسعود