X
تبلیغات
【ツ】 من + زندگی + غرغر 【ツ】
میدونید از چی خندم میگیره؟! که هنوزم مثله قدیم باز میام و اینجا همه حرفامو میزنم! D:

مطمئنم هیچ کس حتی باورش نمیشه حرفامو چون اینجور آدمی نمیاد اینجا چرت و پرت بنویسه

خب...

اینجای جاییه که فرار میکنم و دور از چشم همه بچگی میکنم

تمام زندگیمو از همین دارم! چون نذاشتم بچگیم بمیره.... :)



تاريخ : پنجشنبه بیست و یکم فروردین 1393 | 21:46 | نویسنده : مسعود |
آقا کارم درست شد! درست شد شد شد شددددددددد.....!! :)

فقط یخورده فرق داره با اونی که فک میکردم

یعنی مزایده نیست! من طرحهای شرکتها رو بررسی میکنم تایید میکنم که چقدر وام بگیره اون اصلا

طرحها رو به کی بدم و این چیزا....

بعد فقط برق نیست

برق، مکانیک، معدن، نفت، شیمی و...

فعلا سرپرست شدم ولی یه دو سه ماه دیگه که بهشن حال دادم و طرحای اون بالایا و تایید کردمو ...

حکم ریاست هم میاد....

ها چیه اونجوری نگا میکیند؟! مجبورم! شما نمیدونم خبر دارید یا نه....

من چند وقتیه بینشونم! از بالااااا تا پایییییننن همه باند بازیه! اگه بازی نکنی تو رو هم بازی نمیدن

فک کردید مثلا ایننننن همه مهندس و دکتر هست من چجوری تونستم بدون سابقه زود این کارو بگیرم؟!

چون زبونشونو بلدم میدونم باید چیکار کرد و چجوری وارد مافیاشون شد....

خداییش خودم خندم میگیره! آخه نمیدونید چجوری درستش کردم که! :))))

جدا از این یه معاونت هم گرفتم D:

میگم فقط...

نگرانم...

ولی خب اگه اینجوری نمیکردم نمیتونستم واردشون بشم خب... :(

اوففف راستی درسامو چی کنم! D:

بیخیال مهم نیست اینجوری که پیش میرم 100% باقیش حله....



تاريخ : پنجشنبه بیست و یکم فروردین 1393 | 21:41 | نویسنده : مسعود |
بابا به چی قسم بخورم که کار دارم؟! :((((

بازم فردا ناهار مهمون داریم! :((

یه استاده سگی دارم که دومی نداره! موندم برم چی بگم بهش!

نمیدونم چرا اینقدر خوابالو بودم امروز! اوففف نصفه شبی چقدر گرسنم شده! D:

یه کیسه بزرگ ذرت خریدم با خودم ببرم تهران

آخه ذرت مکزیکی خیلی دوست دارم! D:

خب دیگه غر جدید چی بگم؟!! اوومممم... حسش نیست جون تو خستم! v:

امروز زیاد خوش نگذشت... :(

ایشالا سال بعد میریم ویلا خانوم دکتر اینا! D:

ها چیه خب؟! داماد هم چون مثله پسر خود آدم میمونه میتونه پررو باشه... D:



تاريخ : چهارشنبه سیزدهم فروردین 1393 | 23:40 | نویسنده : مسعود |
امروز یکی از آشناهامون اومده بود عید دیدنی

بعد خانومه یه نگاهی کردو گفت ماشالا...

چند لحظه بعد لیوان چای رو میز یهو خودش ترکید!!

بیچاره خودش داشت آب میشد از خجالت! خیلی ناراحت شدیم آخه بنده خدا خیلی قرمز شد!

حالا هی بگو باباجان اتفاقه! قضا بلا بود...

بیچاره خیلی خجالت کشید! والا من که به این چرت و پرتا و چشم زدن اعتقاد ندارم

فقط خندم از این بود چه دقیق فرتی بعد از حرفش ترکید!! v:

آقااااا.... آقا..... یه شبکه عصبی جدید طراحی کردم همین امروز هم شبیه سازیاش تموم شد نتیجه هاش

خیلی خوب بود! اگه بشه خیلی خوبه....

فک کن اسم منم بره تو کتابا....

هه هه هه خب چیه آرزو بر جوانان عیب نیست... D:



تاريخ : چهارشنبه سیزدهم فروردین 1393 | 0:20 | نویسنده : مسعود |
مثلا قرار بود امسال به همون دلیلی که گفتم رفت و آمد کم باشه ولی ماشالا از هرسال بیشتر بود!

از روز اول عید تا همین امروز همشو مهمون داشتیم فقط دو روزشو خودمون مهمون بودیم! D:

امروز هم عمو و فردا هم خاله برا بار دوم...

آخه عید دیدنی ما یخورده هم فرق داره! حتما باید ناهار بیان یا شام بیان...

میگم کاش منم دختر بودما! D:

والا به خدا! آخه خواهرم تا امروز 630 تومن عیدی گرفته بعد من خدا شاهده یه 1 ریالی اگه بهم داده باشن!

بهش 50تومنی عیدی میدن! نمیگن منم آدمم خب! :((

همه کارام مونده

نمیدونم چرا این استادا نمیفهمن عید وقت این کارا نیست نمیشه تو عید کار درسی انجام داد!!

یکی دیشب تو فیسبوک درخواست دوستی فرستاده بود بعد رفتم تو صفحش

عکس کاورش عکس دسته جمعی با غیرخاص بود! :|

چی بگم والا... D:

نمیشناسمش فقط یادم میاد نمیتونست درست حسابی حتی فارسی حرف بزنه =))



تاريخ : دوشنبه یازدهم فروردین 1393 | 11:4 | نویسنده : مسعود |
یکی از اقواممون طلاق گرفته خیلی ناراحتم

بیچاره برا طرف میمرد! اما طرف برا پولش ادای عاشقا رو درمیاورد

حالا دختره یه میلیارد جیرینگی گرفتو طلاقشو گرفته و رفت صفا...

اونموقع که همه میگفتن نه باید میفهمید الاغ! به خدا دوستش دارم! کاش گوش میداد... :(

اوفففف راستی! فک کنید دنبال شکار باشید بعد خودتون بشید مسئول شکارهای بیچاره!

همه مراحلو رفتم فقط مونده بعد عید یه مصاحبه انجام بدم و اگه درست بشه تمومه....

وقتی بشی مسئول برگزاری مزایده های .... دیگه چی؟! دیگه تمومه!! یعنی....

یعنی نداره دیگه ما دیگه رفتیــــــــــــــــــــــــــم!! جونمی جونـــــــــــــــ.... D:



تاريخ : دوشنبه یازدهم فروردین 1393 | 0:6 | نویسنده : مسعود |
دیوونم نه؟! آخه کی عشقش تو دنیا اسپارسو فوریه و ویولت و این چیزاست؟!

کی تو دنیا وقتی فرآیند تصادفی یا جبرخطی میخونه کیف میکنه؟!

تمام زندگیم شده سیگنال و ریاضی و هوش مصنوعی!!

خودم میدونم چندشم D:

باز تا حرف از خارج رفتن من شد بابا باز اومد کتاب شعراشو چید جلوشو بلند بلند شعر میخوند

بدون هیچ هماهنگی همشون مثله دفعات قبل مربوط به پدر مادر و این که تنهاشون نذارید بود...

بابام به شددددت بهم وابستست! به شدت! حتی بیشتر از مادرم!

اما خیلیییییی دلم میخواد برم! خیلیییی....

چی کنم... :(



تاريخ : جمعه هشتم فروردین 1393 | 0:43 | نویسنده : مسعود |
خب سال نو هم از راه رسید :)

ایشالا یه سال خوب و پر از موفقیت رو پیش رو داشته باشید....

عید همتون مبارک... :)



تاريخ : پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1392 | 19:43 | نویسنده : مسعود |
شماها نمیدونید این چیه... D:

برا این که خراب و کثیف نشه جلدش میگیرم =))))

الان عیده جلدشو درآوردم

خب یادگاریه بابا!  v:



تاريخ : چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1392 | 20:28 | نویسنده : مسعود |
خب فردا عیده دیگه؟! یه سال دیگه گذشت و کلی چیز یاد گرفتم...

جدی خیلییییی چیزا! سال خوبی بود! سخت گذشت ولی خوب بود چون تجربه های زیادی بدست آوردم

ایشالا سال جدید هم یه سال توپپپپپپپ باشه! توپپپپاااا! پر از مهمونی و مسافرت

من که دلم لک زده برا مسافرت! جدی میگم خیلی هوس کردم ولی همیشه یه مشکلی هست که نشه بریم

هومممم.... :(

امسال که من گواهینامه هم ندارم

تابستون باید میرفتم تمدید میکردم که رفتم تهران و انداختم پشت گوش تا الان

رفتم تمدید کنم گفت اشتغال به تحصیل و منم که  دیگه اومده بودم همدان D:

الان از بیرون اومدم

فک میکردم خیلیییی شلوغتر از این باشه ولی چندان خبری نبود

هه میگم یه زمانی میخواستیم چاق بشیم

الان بایدنفسمو بدم تو که شکممو جمع کنم

بد نیستا ولی حس میکنم ضایع شده شکمم! D:

بابا چند ماه بود کار میکردم شده بود عینه کتاب! یه 3 هفته رها کردم باز شکمه زد بیرون!

خوشم نمیاد! یعنی قبلا دوست داشتم ولی الان نچ بد میشه

حداقل یه خوبی داره بخوام لاغر کنم خیلی زود میتونم!

نمیدونم حوصله هیچ کاریو ندارم! نه که ندارم اتفاقا خیلی انرژیم الان زیاده ولی همش منتظرم تا عید بشه

اینگار فیتیلم روشن شده تا عید بشه بترکم

دستم به هیچ کاری نمیره همش میگم بذار عید بشه بعد...

دلم یک شب نشینی همراه با کلیه اقلام مرتبط با شکم میخواهد

هیییی....



تاريخ : چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1392 | 20:15 | نویسنده : مسعود |
شاید بعضیا نوشته هامو بخونن بگن اوفففف چقدر غر میزنه یا اههه چقدر بچست یا خیلی چیزایه دیگه

اولا که اگه سرتونو درد آوردم یا وقتتون رو بخاطر مطلبای بی ارزش گرفتم معذرت میخوام

اما...

اما من مثله وبلاگای دیگه نمینویسم که بقیه بخونن! من واسه خالی شدن خودم مینویسم

هروقت عصبیم یا هروقت دلم پره یا....

میام و مینویسم! میگم تا خالی بشم! تا غرغرامو واسه آدمهای دنیای واقعی نبرم و اذیتشون نکنم

مینویسم چون بعضی وقتها دوست دارم با یکی درد و دل کنم! اما تجربه میگه به هرکی چه دوست چه آشنا

جز خبر خوبی و سلامتی و موفقیت رو نده! چه دروغ چه راست....

بعدا شاید خودتون هم تجربه کنید

پس اینجا شده یه جایی تا بتونم خودم باشم و خودمو آروم کنم....

ببخشید اگه....

موفق باشید و سال خبی رو داشته باشید... :)



تاريخ : سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1392 | 23:36 | نویسنده : مسعود |
چشم سفید میدونید به کی میگن؟!

به این غیرخاص...

حتی وقتی که با هم بودیم از خانوادش بد نگفتم! حتی به خودش نگفتم که خبر دارم! حتی به خودش!!!

بعد الان باید یه غریبه بهم بگه که فلان حرفو پشت سر خانوادت زده!

باشه اصلا مهم نیست...

جدی اصلا برام مهم نیست

چون خدایی هم هست...

ببین بمونه واسه اون دنیا!

نمیخوام مسیر زندگیمو واسه یه دروغگو عوض کنم!

تا الان هم خانوم دکتر بخاطرت چندین بار قهر کرده!

هرکاری میخوای بکنی بکن! برام اصلا مهم نیست میخوای پشت سرم حرف بزنی بزن! پشت سر خانوادم

بگی بگو میخوای مثلا خودتو جلو بقیه بزرگ کنی و بگی...

بگو اصلا برام مهم نیست

من هیچ دروغی نگفتم که بخوام الان ناراحت باشم


امروز دیگه دستم به بنایی هم باز شد D:

بابا خب کارگر پیدا نمیشه که تو این روزا

اون هم با چی؟! با لباس اتو کشیده!! D:

امروز پام به پایین شهر هم باز شد! جدی آدم میمونه اینا چجوری زندگی میکنن خدا! چقدر تفاوت هست...

یه چیزایی دیدم دلم ضعف رفت! ما فکر چیا هستیم بعد بعضیا دارن از گرسنگی میمیرن...

راستی خانوما شما چرا اینقدر هیز تشریف دارین؟!! D:

البته با عرض پوزش ولی عینه واقعیته.... v:

یه زمانایی چقدر برا عید ذوق و شوق داشتیم الان حتی حسش نیست برم لباس بخرم

آخه قدیما تمام عشقم خرید لباس بود

من چندتا چیزو خیلیییی دوست دارم و اهمیت میدم البته اگه جیبه مبارک یاری کنه

یکی کتاب!!

یکی هم کفش... عطر... ساعت...

لباس کلا برام مهمه ولی اینا رو خیلی دوست دارم زود عوض کنم! نخندین ولی رنگه جوراب هم برام مهمه

=)))))

البته اکثر مواقع سعی میکنم بر شیطان نفس غلبه کنم و از خالی شدن جیب دوری جویم...

شکم هم البته از اوجب واجباته! بعلهههه!

دلم مهمونی میخواد ولی امسال بخاطر فوت داییم یخورده فک نکنم زیاد بتونیم بریم :(

دیگه... اوممم زیاده اما دیگه مثله قبل نیستم حوصله نوشتم پر زده

حالا بعدا باز شاید اومدم.... :)




تاريخ : سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1392 | 23:28 | نویسنده : مسعود |
امروز غیرخاص رو دیدم...

حالم اصلا خوب نیست

شاید به خاطر نفرت از دروغهاییه که بهم گفته!

جوری تپش قلب داشتم که حس خفگی گرفتم!

ایشالا بمونه اون دنیا...


پ.ن. حقم نبود...




تاريخ : یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1392 | 20:45 | نویسنده : مسعود |
برگشتم همدان

خیلیییی خستم بعدا میام کلی حرف دارم.... D:



تاريخ : پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1392 | 11:53 | نویسنده : مسعود |
کلللییی مخ استادو که تو شرکت نفت آشنا داره زدم که کارو درست کنه!

بعد که همه چیز درست شد به دانشجو دکتراشم گفت

گفت چون اون دکتره بری اونجا باهاش بهتره

حالا کثافته تابلو فک کرده منم اسکلم نمیفهمم داره زیر آبی میره!

تازه از راه رسیده میخواد منو چپه کنه همشو واسه شرکت خودش برداره!

زکی...

نامردی میکنی منم دارم برات

تا الان هم زیادی جلو خودمو گرفتم! بگرد تا بگردیم...

هه... اسکل فک کرده! وایسا حالا...



تاريخ : یکشنبه هجدهم اسفند 1392 | 23:9 | نویسنده : مسعود |
ای بابا چه گیری کردیما!!

یه هم اتاقی جدید اومده میگه آهنگ میذاری صدا زن نذار!!!

منم که عاشق صدای شهره و گوگوش...

هردفعه میاد باید ببندمش....

میگم چرا؟! میگه حرومه....

میگم وا چرا حرومه میگه تحریک کنندست!!!

چی بگم والا خب شاید تحریک میشه! من کار ندارم خب هرکسی یه عقیده ای داره...

ولی به نظر من آدمی که بخواد اینجوری تحریک بشه رو باید بگیری اعدام کنی! چون والا خودش ام الفساده

چون ممکنه تو خیابون گربه ماده هم رد بشه تحریک بشه! یا مثلا تو تاکسی یه خانومی بگه ممنون پیاده

میشم بهش اینقدر فشار جنسی بیاد بهش تجاوز کنه! البته دست خودش نیست که بیمار جنسیه...

د آخه عمو یعنی چی تحریک کنندست؟؟!!!

من نمیفهمم والا به خدا نمیفهمم! الان دارم شهره نگاه میکنم! تصویری هم هست نه صوت!

ولی اصلا متوجه نمیشم چجوری آدم تحریک میسه با این صدا....

:|

راستی اون طرف که گفتم خودشو گرفته بنده خدا دیشب خودش زنگ زد گفت چه مشکلی براش پیش اومده

اینجوری که قول داده هم سربازیم حله هم میتونم دیگه راحت کلا پروژه های بـــــــــــــوق رو بردارم...

خدا بزرگه ببینیم چی میشه....

این همه مخ زده بودم تا به اینجا رسیدم اگه نمیشد میرفتم همشونو ترور میکردما!! D:



تاريخ : یکشنبه هجدهم اسفند 1392 | 0:11 | نویسنده : مسعود |
من وقتی عصبیم یا حوصلم سر میره فقط میخورم

امروز لیست خوراکیام:

3تا هایپ 4 تا لیموناد 2تا پاپ

2 تا کیک مجلسی شکلاتی 3 تا بستی مجلسی یه مگنوم

300 گرم تخمه یه کاسه پسته و بادام

یه دلستر یه پفک بزرگ چیتوز موتوری

دیگه...

یادم نیست تا الان 52 تومن شده! D:

آقا چیکار کنم ببمیرم هم نمیتونم جلو خودمو تو این موقعیت بگیرم!

فقط هم چرت و پرت میخوررم!! :(



تاريخ : جمعه شانزدهم اسفند 1392 | 23:18 | نویسنده : مسعود |
اه عجب روز گندیه دارم دیوونه میشم

واقعا خیلییی کسل کنندست امروز! تا حالا اینقدر حوصلم سر نرفته بود مردم از بیکاری....

:(((

چیکار کنم هیچ تفریحی نیست.... :(



تاريخ : جمعه شانزدهم اسفند 1392 | 18:13 | نویسنده : مسعود |
خدا نکنه آدم کارش به آشنا بیفته...

به خدا غریبه برا آدم بیشتر کار میکنه

دوست داره الان التماسش کنم تازه به دوران رسیده!!

عمرا....

دو روز دیگه از یه جا دیگه کار جور میکنم....

عقده ای

راست میگن که نکند گدا معتبر شود! گرر معتبر شود از خدا بی خبر شود....

منم که اخلاقم اینه به کسی رو نمیدم فک کنه کسیه... D:



تاريخ : چهارشنبه چهاردهم اسفند 1392 | 10:9 | نویسنده : مسعود |
وای خدا...

خاک تو سرتون بابا! واقعا تا حالا اینقدر آدم بی حیا ندیده بودم!!

چه خبره چرا دخترا اینجوری شدن خدا!

به خدا! به جان مادرم قسم من که از خجالت سرخ شده بودم تو تاکسی!

دوتا دختر دو تاکسی پیشم نشسته بودن

بلند بلند با هم از دوست پسرشونو از هر چی بگی میگفتن....

یه خانومی جلو نشسته بود هر چی برگشت به اینا نگاه کرد که یعنی خجالت بکشید بدتر بلندتر...

اولش یکیش گفت ماهان زنگ زده دیروز مرده گنده مثله ابر بهاری گریه میکنه میگم چی شده میگه

رفتم کنسرت فلانی دیدم ... (یادم نیست) با یه پسر دیگه اومده کنسرت ازش پرسیدم گفتم کیه

گفته دوست پسرمه....

بعد که شاکی شده گفته دلیلی نمیبینم فقط با یه نفر باشم!

بعد اون پسره هم مثله این که دختره رو برا ازدواج میخواسته

بعد این دخترا مسخرش میکردن که خاک تو سرت الان مگه....

بعد هی از دوست پسراشون میگفتن لعنتیا هر کدوم هم چندتا داشتن! بعد خیلی بی حیا بهم میگفتن

چیکار میکنن که هیچ کدوم از پسرا نفهمن

من همینجوری مونده بودم اینا چجوری روشون میشه اینا رو میگن!

بعد یکیشون گفت سعید چی؟! تو که قراره با اون ازدواج کنی! روت میشه فردا بفهمه؟! بهش چی میگی

گفت اصلا دلیلی نداره بهش بگم به اون چه؟! گفت خب تو اصلا چرا الان با فلانی هم هستی

گفت ببین من باهاش خوشم و خوش میگذرونم! پس دلیلی نداره نباشم باهاش...

حالا بماند نیم ساعت تمام تو تاکسی بودیم همشو از این چیزا میگفتن! یه چیزایی که....

بابا خدایا چه خبره؟! اگه از دختر حیا رو بگیری دیگه چی میمونه ازش؟!

حداقل یخورده خجالت نمیکشن اینقدر راحت ازش هم حرف نزنن

بیشعور به دوستش میگفت رامین گفته بیا خونمون بعد جفتشون زدن زیر خنده

بعد اون یکی گفت میری حالا

گفت فعلا نه بهش گفتم بذار اگه پسر خوبی هستی اونوقت و بعد....(سانسور)

تهران از این چیزا هر روز میبینی

خیلییییییی بی بند و بار شدن دخترا...

حالا برعکس شده بدبخت پسرا میشینن گریه که...

واقعا آدم میمونه...



تاريخ : دوشنبه دوازدهم اسفند 1392 | 21:29 | نویسنده : مسعود |
رو کارهام یخورده وسواس گرفتم همین داره اذیتم میکنه و کارا رو خراب میکنه

خیلی رو حرف بقیه هم حساس شدم!

رو حرفا و کارای بقیه هم وسواس گرفتم....

خودمو اذیت میکنه!

باید آروم بشم و اینقدر همه چیزو جدی نگیرم...



تاريخ : یکشنبه یازدهم اسفند 1392 | 21:46 | نویسنده : مسعود |
ترجمه کتابو هم نصفه گذاشتم کنار

آخه خیلییییی دیگه زورم گرفته! مرتیکه الاغ!

برا این که انتشارات دانشگاه خودمون چاپش کنه مجبورم اسمه یکی از استادامونو اول بذارم بعد خودمو

حالا طرف هیچ کاری نمیکنه! هیچیییی!

حتی دقیق نمیدونه موضوع چیه! تو اون زمینه زمانی که شروع کردم اصلا کتاب 2013 پیدا نمیشد!

به زور از طریق یه آشنا که رفته بود چین دادم از وایلی خریده آورده...

نشستم خودم ترجمش کردم بعد فقط بعضی وقتها میدم بهش که ببینه مشکلی چیزی نداشته باشه

مرتیکه الاغ این همه مدت بهش ترجمه ها رو میدادم حتی یه نگاه نکرده! دیوانم کرد! بگو آخه پر رو!

همینجوری هلو بیا برو تو گلو یه کتاب به اسمت میخوره مرتبه استادیت میره بالا حقوقت میره بالاتر....

دیگه روتو کمک کن دیگه! به خدا دیوانه کرد منو باید التماسش هم بکنم! نخواستم آقا نخواستم....

اهههه....

به درک....

پدر خودمو دربیارم یکی دیگه حالشو ببره تازه منت هم بذاره!!

اصلا دیگه بیخیال....

همین الان از بوووققق زنگ زدن و موافقت کردن....

خببـــــ.... دیگه چیزی تا تو چنگ گرفتن تمام پروژه های بوقققق باقی نمونده! D:

پولو بچسب کتابو میخوام چیکار...

استادم هم که گفته یه مسئولیت اجرایی برام میخواد جور کنه...

البته رو حرفش کلا حساب نمیکنم! چاخان نیستا....

ولی فاصله بین حرف تا عملش عمر نوح میخواد... D:



تاريخ : شنبه دهم اسفند 1392 | 10:33 | نویسنده : مسعود |
سلام علیکم...

چه خبر؟! یه چند وقتی بود از چرت و پرتهای من خلاص بودید! نه؟! D:

دیروز تولدم بود دیگه پیر شدیم هییی....

خونه به جای کادو 300 ریختن به حسابم منم فرتی همه رو زدم یا به خندق بلا یا اینجور چرتا... D:

بابا دمه همراه اول گرم معرفتش از همه بیشتره یه تبریکی گفت! بقیه که...

عب نداره به بزرگی خودم میبخشم... D:

دیگه اپلایو هم فک کنم بیخیال بشم

راستش اصلا دلم نمیاد پدر مادرمو تنها بذارم! یعنی نامردیه....

اونها میگن برو ولی خودم چی؟!

تا حالا هرجا رسیدم بخاطر کمک اونها بوده! حالا که سنشون زیاد شده من بذارم برم؟!

آره میتونم برگردم ولی همین 5 سالو هم خیالم راحت نیست دیگه الان موقع اینه که اونها استراحت کنند

من بهشون برسم! خیلییییی دلم میخواست برم! خیلییییی....

ولی خب اونها هم به اطر من از خیلی از چیزایی که دوست داشتن گذشتن!

ماشالا کار و بار هم که بد نیست.....

خدا بزرگه ببینیم چی میشه...



تاريخ : شنبه دهم اسفند 1392 | 9:31 | نویسنده : مسعود |
مبارک همه پرسپولیسیا باشه....

هنوز هم امید هست... :)



تاريخ : جمعه دوم اسفند 1392 | 17:59 | نویسنده : مسعود |
با شیرازی هم اتاق شدن خیلیییی عذابه!

جدی خیلیییــــــــــــــــــــــــــــ.....

الان ساعت چنده؟ 11:35

هنوزم هیچ کاری نمیتونم بکنم چون همه خوابن!

هر چیزی از شیرازیا و تنبلشون شنیدین رو 1000 برابر کنید میشه یه شیرازی واقعی!!

خیلی رو تو هم تاثیر میذارن

بابا من وقتی میبینم تمام روز همه خوابن خوابم میگیره خب دسته خودم که نیست!



تاريخ : دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1392 | 11:36 | نویسنده : مسعود |
گند زدم جوری که دیگه نمیشه جمعش کرد...

خیلی افتضاح...



تاريخ : شنبه بیست و ششم بهمن 1392 | 22:54 | نویسنده : مسعود |
آفرین...



تاريخ : چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1392 | 0:14 | نویسنده : مسعود |
حال و هوام خیلی گرفتست

خیلی خستم خیلی....

دلم تنگ شده برا یه نفر!

حوصله هم ندارم! :|

اهههه...



تاريخ : سه شنبه بیست و دوم بهمن 1392 | 20:32 | نویسنده : مسعود |
چه گندی زدم پسر....

من این ترمو هی ول گشتم و گند زدم همه 19 20

D:

من برام این چیزا مهم نیست ولی مثله عقده ای ها هی فیس میدن

موندم به خدا اصلا از تعریفش الان خجالت میکشم!

با این سن اون هم پسر!

میان همینجوری بی هدف تو اتاق من دوتا 20 دارم یه 19 تو چی

بعد من در و گوهرمو میگم و اونا هم دوتا تیکه آبدار میندازن و با نیش تا بناگوش باز رهسپار میشن

اون لحظه که داره میره بیرون چنان با ذوق غرور میره بیرون که اینگار جایزه نوبل رو گرفته

دمشون گرم حوصلش میگرفته زحمت کشیده

مثله من هی دنبال چرت و پرت نبوده این همه ساختیم و مقاله دادیم و جز نخبگان شدیم مثلا

بعد کجا رو گرفتیم؟! همون نخبگی هم یه اسم مسخرست...

حالا بگذریم دمشون گرم ولی چرا میان با احساسات آدم بازی میکنن؟! D:

دیروز اومده میگه من با نمره 20 این حرفو نمیزنم تو با 16 چجوری میگی...

طفلک گناه داشت ولی دندوناش اومد تو دهنش! D:

خب چرا با احساسات بچه مردم بازی میکنی؟! اینقدر فیس نده! این ترم خوش گذشت از بس ول بودیم

کاری نکنید که این خوشی رو از خودم بگیرم! ای بابا....



تاريخ : جمعه هجدهم بهمن 1392 | 23:16 | نویسنده : مسعود |
ای بابا اینقدر این قالبو مسخره نکنید خب! D:

بابا جان برید یه نگاه بکنید! اکثر قالبا دخترونست یا اگه پسرونه هم باشه یه فوتبالیستی چیزیه

منم حوصله گشتن نداشتم فقط میخواستم عوضش کنم

پس دیگه اینقدر گیر ندین D:



تاريخ : جمعه هجدهم بهمن 1392 | 14:40 | نویسنده : مسعود |