536

رفتیم خونه جدید

خیلی شیک و قشنگه اما اصلا نمیچسبه...

آخه...

[ شنبه یکم شهریور 1393 ] [ 20:1 ] [ مسعود ] [ ]

535

اسباب کشی چقدر سخته....

[ پنجشنبه سی ام مرداد 1393 ] [ 12:21 ] [ مسعود ] [ ]

534

خوابم نمیبره چقددددررر دلم تنگ شده!

این چند روز حسابی از کار و زندگی افتادم

[ دوشنبه سیزدهم مرداد 1393 ] [ 0:43 ] [ مسعود ] [ ]

533

اصلا حوصله ندارم...

فعلا زندگی رو هواست...

اههههه...

هرچی بهت گفتم نفهمیدی که بچه!!

[ دوشنبه سیزدهم مرداد 1393 ] [ 0:16 ] [ مسعود ] [ ]

532

مثلا الان روز تعطیله دیروز هم تعطیل بود...

ولی من هنوزم تو آزمایشگاهم و دارم له میشوم

الان حتما همه خوابیدن یا استراحت میکنند ولی من تو آزمایشگاهم و الان یه کنسرو لوبیا جوشوندم

دارم میل میکنم

ها چیه انتظار ندارید از صبح تا شب کار بکنم و با این همه خستگی روزه هم بگیرم؟!!! خداییش سخته

میدونم باید خجالت بکشم ولی به خدا از ظهر به بعد دیگه کارم تعطیل میشه چون دیگه هیچی نمیفهمم

مجبورم خب...

اوفففف هیچ کس تو دانشکده نیست خودم میام و خودم میرم

حوصلم خیلی سر رفته خب!

حالا خوبه آزمایشگاه فقط خودمم فک کن یکی بیاد ببینه با زیر شلواری و پتو و بالش و زیرانداز و کتری

چای بغلم نشستم و مشغولم...

دلم چرت میخواد...

اصلا بیخیال من که خوابیدم بابا...

[ شنبه بیست و هشتم تیر 1393 ] [ 14:5 ] [ مسعود ] [ ]

531

فردا برمیگردم

ما برفتیم...

[ جمعه بیستم تیر 1393 ] [ 12:6 ] [ مسعود ] [ ]

530

نه به دیشب که فرت فرت گل میدیدیم نه به امشب...

حوصلم سر رفت بابا!

برم بخوابم که هیچ نمیچسبه

میگم جدی لاغری خیلی خوبه

اومدم خونه هر روز عرق شاتره با یه عرق دیگه که یادم نیست میخورم که چربی رو میسوزونه

جدی اینقدر راحتم! تهران بودم نمیتونستم نفش بکشم دیگه! آخه لباسام هم خیلی تنگ شده بود دیگه

خب چاق نشم چی کنم؟! غذا نداشتیم منم مجبور بودم هر ناهار و شام برم از تهیه غذا نزدیک خوابگاه

کوبیده یا جوجه بگیرم بخورم اون هم کلا چربی بود...

روزهایی هم که دانشگاه بودم مجبور بودم فلافل بگیرم از جلو دانشگاه 

خب معلومه چاق میشم دیگه! فک کنم شنبه برگردم باز....

برم بخوابم دیگه

شب خوش

[ پنجشنبه نوزدهم تیر 1393 ] [ 2:4 ] [ مسعود ] [ ]

529

دلم میخواست این ماهور تویه هفت سنگو بگیرم درسته بخورم....

اووخخخخ چقدر جیگره! 

دختر باید اینجوری تپل باشه باباش گازش بگیره! 

اومدم خونه

دو هفته بود روزی یه وعده غذا میخوردم که شکمم آب بشه بعد اومدم خونه صبح تا شب مادرم داره

زوری هزچی غذا و خوراکیه میچپونه تو گلو من!! 

یه چیزایی درست کرده برام نگه داشته که نگو! حتی شیرینی و شکلات هم خودش درست کرده

نگه داشته برام! میگم چه خوبه آدم دیر به دیر بیاد خونه خیلی عزیز میشه! 

جدیدا حسش نیست بنویسم کلی حرف دارم ولی حاشو ندارم دیگه....

[ دوشنبه نهم تیر 1393 ] [ 0:13 ] [ مسعود ] [ ]

528

تا حالا شانه به سر ندیده بودم!

الان هم مطمئن نیستم شانه به سره یا نه! فقط رو سرشون کاکل دارن 

دوتا شانه به سر اومدن لونه گذاشتن تو بالکن اینقدر نازن! ولی مغزمو خوردن یه صدای عجیب غریبی دارن که!

مثل چرخیدن یه چرخ زنگ زده! 

کلا بالکن رو کردم باغ پرندگان! ترم اول شروع کردم نون خشک میریختم لب بالکن دیگه کم کم عادت کردن

کبوترا حتی وقتی دونه میریختم هم نمیپریدن! ولی این گنجشکا خیلی ترسو هستن!

هنوزم تا پاتو میذاری بالکن میپرن حالا که دارم میرم بیچاره این شانه به سرها اومدن!

فقط تعجبم اینه که الان چه موقع لونه زدنه!!! 

یه دو سه روز بیشتر میمونم آخه خوابگاه تقریبا خالیه سرعت دانلود رسیده به 400 منم کلی دانلود دارم

دیروز یه 12 گیگی دانلود کردم یه دو سه روز دیگه وایسم نتو جارو میکنم...

تنهایی باز منو کشوند اینجا...

کارهای خانوم هم یه چند روز دیگه تموم میشه راحت میشه

اوفففف خدا رو شکر بالاخره منم راحت میشم! 

ها چیه؟! خب دهن منو سرویس کردی تو این مدت!! 

حالا عب نداره میبخشمت

البته اگه به قولت عمل کنی و جبران کنی... 


پ.ن:

بچه ها گیرم بیفتن خفشون میکنم

نامردا همه آشغالاشونو ریختن و رفتن من نفر آخرم باید جمع کنم

یه گندی هم زدن که نگو! 

 

[ جمعه سی ام خرداد 1393 ] [ 12:5 ] [ مسعود ] [ ]

527

این همه این ترم زحمت کشیدم آخرشم هیچی به هیچی

خدا شاهده ازش نمیگذرم

باهام لج افتاد دوتا درس هم باهاش داشتم

20 و 17 گرفتم ولی 16 و 13 داد بعد میگه استادم دوست دارم نمره ندم

من استادم و میگم چه نمره ای حقته ت بیست بگیری من میتونم صفر بدم

دلم میخواست بگم عقده ای الان مثلا داری جلو کی قدرت نمایی میکنی؟! با ندادن نمره دانشجو احساس

بزرگی میکنی؟! اون هم فقط سر این که سوتی دادی جلوش؟! به خدا قصد مسخره و توهین هم نداشتم

تازه گفتم میگه ایول چقدر بلده! میگه تو خواستی منو مسخره کنی بگی خیلی حالیته ولی شاختو 

میشکنم... خدا وکیلی بد تو دلم مونده چون خیلییییی براش زحمت کشیدم....

الان حس خنثی ودن دارم خیلی نامرده خیلی....

خودم که هیچی استادمو هم مسخره کرد! شیطونه میگه برم به استادم بگم دهنشو آسفالت کنه 

ولی منه بدبخت زبونم بستست چون داور پایان نامم هم هست اونجا ببین چه بلایی سرم بیاره...

الان تازه فهمیدم دانشجو چقدر بیچارست! آخه استادا از یه طرف زور میکنن بمونید از طرف دیگه به زور دارن

از خوابگاه پرتمون میکنن بیرون! غذا دیگه بهمون نمیدن از بس تن ماهی خوردم حالم داره بهم میخوره

بچه ها اتاق هم همه رفتن خداییش خیلی جو کسل کنندست! تازه اون هم برا چی؟! این همه زحمت

بکشی و آخرش یه عقده ای حالتو بگیره...

:(

[ جمعه سی ام خرداد 1393 ] [ 0:38 ] [ مسعود ] [ ]

526

خیلی وقته سر نزدم اینجا

خوبین؟! خوشین؟ چه خبر؟!

من که بد درگیر امتحانام خیلی خسته شدم! تموم نمیشه...

کاش حداقل ارزش داشت!!

این همه تو این دانشگاه لعنتی زحمت میکشی آخرش هم هیچی! 

روز اول یه دانشجو دکتری بهم گفت من کارشناسی، ارشد و دکترامو اینجا بود

اسکلی اگه درس بخونی اینجا گفتم برا چی؟! گفت چون اینجا رو هوا نمره میدن اصلا تو بخونی

نخونی هیچ فرقی نداره! اول فک کردم چرت میگه خودش نمره نگرفته اینجوری میگه

ولی واقعا دهنم آسفالت شد اینجا

نمرم اومده شده 15 از 20

این درسو خدا شاهده از خود استاد بیشتر بلدم! خدا استاد کف کرده!

بعد کسایی که هیچی بلد نیستن 18 شدن! تا حالا نشده واسه نمره برم چونه بزنم اما چون اینو مطمئن

بودم دیگه خیلی زورم گرفت رفتم....

یه 3 نمره 0 داده میگم چرا میگه ننوشتی میگم چی ننوشتم این 2 صفحه هویجه؟! میگه درسته ولی

من این روشو درس ندادم شما از کجا بلد بودی نوشتی این ماله 5 فصل بعده! میگم خب حالا من نوشتم

بجا این جه بگی بلده نمرشو نمیدی؟! میگه باید با روشهایی که درس دادم حل کنی قبول نیست

گفتم باشه این 2 نمره دیگه چرا؟! میگه غلطه میگم کجاش؟ میگه تو بگو کجاش درسته؟! براش

حل کردم میبینه ای بابا درسته بقیه اشتباه نوشتن به همه نمره داده جز من که درست نوشتم

میگم خب نمرشو بده دیگه میخنده میگه نه 2 نمره به همه دادم این به اون در...

بعد میگه فلان سوالو همه اشتباه نوشتن نمرشو به همه داده بخاطر اون برگه رو نشون دادم که من

درست نوشتم پس حالا که نمرشو به همه داده حداقل دیگه منت نذار نمره خودمو بده زد به خنده

که بابا به چه دردت میخوره و عب نداره و....

عوضی توئه بی سواد که اینقدر زحمت نکشیدی بعد این نتیجش بشه حرصت بگیره!

هیچی دیگ آخرش معلوم شد من باید 22 از 20 میشدم ولی نمره ماکس که 18 بوده 13 باید میشده

ولی کشتمش و نداد نمره رو گفت دوست ندارم بدم

اگه منم پاچه خاری بلد بودم مثله همون 18 هر روز میرفتم میگفتم وای استاد شما چقدر درستون

خوبه من عاشق درستونم و فلان و بهمان نمرمو میگرفتم

طرف حالا جوگیر شده با این کاراش فک کرده جدی حالیشه میخواد بره کانادا پیش همین استاده

حتما الان به حرفام میخندین ولی به خدا زحمت کشیدم! به جان مادرم به جان مادرم اگه از رو حسودی

باشه یا بخوام دروغ بگم! حداقل 2 برابر از خود استاده تو این درس بیشتر حالیمه! بعد اونوقت...

به خدا این کارا نامردیه! الان من فردا بخوام جایی هیات علمی بشم اول همه نمرمو نگاه میکنن دیگه!

به خدا بی انصافیه....

خدا شاهده هرچقدر نمره ها تو این دانشگاه میره بااتر طرف بیسوادتره

آره استثناء هم داریم ولی....

چی بگم به خدا نمیگذرم! با همین چیزا الان معدلم اینقدر پایین اومده که نمیدونم کجا منو به عنوان

هیات علمی میگیره....

راستی دیروز نمیدونید چی شد تو یه دقیقه فک کردم آخر زمان شد! خداییش روز یهو شب شد...

اوه اوه عجب چیزی بود! D:

اول برق یهو قطع و وصل شده یه نمه بعد بیرونو نگا کردم دیدم باد اینگار خیلی شدیده

دیدم از دور داره یه چیز سیاهی میاد طرفمون! D:

با این که دور بود 1 دقیقه نشد رسید و یهویی شب شد!!!

خدا وکیلی یه چند لحظه حس آخرالزمان گرفتم.... D:

[ سه شنبه سیزدهم خرداد 1393 ] [ 18:1 ] [ مسعود ] [ ]

525

خدایا این مدت هم بگذره پوسیدم دیگه

خانوم کار داره یه مدت دیگه

دلم ترکید به خدا!! {#}

[ پنجشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1393 ] [ 13:45 ] [ مسعود ] [ ]

524

اعصابم بدجوری خط خطیه

آدم نباید به هیچ کس اعتماد کنه

دوتا شبکه عصبی جدید طراحی کردم بعد تمام کاراشو کدهاش رو پرینت گرفته بودم باهام بود

گذاشتم آزمایشگاه رفتم برگشتم دیدم دانشجو دکتری داره از روش یادداشت برمیداره عوضی

خیلییییییی حرصم گرفته خیلی! با چرت و پرت پیچوندش

ولی به خدا نمیدونید چه حسیه که! این همه زحمت بکشی بعد یکی دیگه بدزده برا خودش!

نمیدونم جاهای مهمشو هم برداشته یا نه این فکرمو مشغول کرده! به خدا زحمت کشیدم! :(

آخه...

خیلی نامردیه خیلی! به جان ی... خیلییییییی زحمت کشیدم.... :(

[ یکشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1393 ] [ 20:46 ] [ مسعود ] [ ]

523

ببخشید مریم خانوم شما؟!!

[ سه شنبه شانزدهم اردیبهشت 1393 ] [ 19:11 ] [ مسعود ] [ ]

522

من که میدونم کی هستی!! برو از خدا بترس... D:

[ شنبه سیزدهم اردیبهشت 1393 ] [ 0:12 ] [ مسعود ] [ ]

521

یخورده اوضاع قمر در عقربه...

یخورده هم عصبانیم بخاطر یه حرف

اگه این کارو بکنم بعدا پام گیر میفته بعد گیر داده که تو....

صداشو ضبط کردم D:

ایندفعه بخواد پررویی کنه دهنشو میبندم....

همیشه قبل از وقوع واقعه به فکر باشید

[ یکشنبه هفتم اردیبهشت 1393 ] [ 20:42 ] [ مسعود ] [ ]

520

امروز دیگه ترکوندم! همین امروز یه 30-40 تا خواستگار پیدا کردم.... =)))

همه گیر دادن ترم بعد باهام هم اتاق بشن بخاطر آشپزیم

البته خانوم اینا همش حرفه من هیچی بلد نیستم بپزم خیال کردی.... D:

[ جمعه بیست و نهم فروردین 1393 ] [ 23:44 ] [ مسعود ] [ ]

519

میدونید از چی خندم میگیره؟! که هنوزم مثله قدیم باز میام و اینجا همه حرفامو میزنم! D:

مطمئنم هیچ کس حتی باورش نمیشه حرفامو چون اینجور آدمی نمیاد اینجا چرت و پرت بنویسه

خب...

اینجای جاییه که فرار میکنم و دور از چشم همه بچگی میکنم

تمام زندگیمو از همین دارم! چون نذاشتم بچگیم بمیره.... :)

[ پنجشنبه بیست و یکم فروردین 1393 ] [ 21:46 ] [ مسعود ] [ ]

518

آقا کارم درست شد! درست شد شد شد شددددددددد.....!! :)

فقط یخورده فرق داره با اونی که فک میکردم

یعنی مزایده نیست! من طرحهای شرکتها رو بررسی میکنم تایید میکنم که چقدر وام بگیره اون اصلا

طرحها رو به کی بدم و این چیزا....

بعد فقط برق نیست

برق، مکانیک، معدن، نفت، شیمی و...

فعلا سرپرست شدم ولی یه دو سه ماه دیگه که بهشن حال دادم و طرحای اون بالایا و تایید کردمو ...

حکم ریاست هم میاد....

ها چیه اونجوری نگا میکیند؟! مجبورم! شما نمیدونم خبر دارید یا نه....

من چند وقتیه بینشونم! از بالااااا تا پایییییننن همه باند بازیه! اگه بازی نکنی تو رو هم بازی نمیدن

فک کردید مثلا ایننننن همه مهندس و دکتر هست من چجوری تونستم بدون سابقه زود این کارو بگیرم؟!

چون زبونشونو بلدم میدونم باید چیکار کرد و چجوری وارد مافیاشون شد....

خداییش خودم خندم میگیره! آخه نمیدونید چجوری درستش کردم که! :))))

جدا از این یه معاونت هم گرفتم D:

میگم فقط...

نگرانم...

ولی خب اگه اینجوری نمیکردم نمیتونستم واردشون بشم خب... :(

اوففف راستی درسامو چی کنم! D:

بیخیال مهم نیست اینجوری که پیش میرم 100% باقیش حله....

[ پنجشنبه بیست و یکم فروردین 1393 ] [ 21:41 ] [ مسعود ] [ ]

517

بابا به چی قسم بخورم که کار دارم؟! :((((

بازم فردا ناهار مهمون داریم! :((

یه استاده سگی دارم که دومی نداره! موندم برم چی بگم بهش!

نمیدونم چرا اینقدر خوابالو بودم امروز! اوففف نصفه شبی چقدر گرسنم شده! D:

یه کیسه بزرگ ذرت خریدم با خودم ببرم تهران

آخه ذرت مکزیکی خیلی دوست دارم! D:

خب دیگه غر جدید چی بگم؟!! اوومممم... حسش نیست جون تو خستم! v:

امروز زیاد خوش نگذشت... :(

ایشالا سال بعد میریم ویلا خانوم دکتر اینا! D:

ها چیه خب؟! داماد هم چون مثله پسر خود آدم میمونه میتونه پررو باشه... D:

[ چهارشنبه سیزدهم فروردین 1393 ] [ 23:40 ] [ مسعود ] [ ]

516

امروز یکی از آشناهامون اومده بود عید دیدنی

بعد خانومه یه نگاهی کردو گفت ماشالا...

چند لحظه بعد لیوان چای رو میز یهو خودش ترکید!!

بیچاره خودش داشت آب میشد از خجالت! خیلی ناراحت شدیم آخه بنده خدا خیلی قرمز شد!

حالا هی بگو باباجان اتفاقه! قضا بلا بود...

بیچاره خیلی خجالت کشید! والا من که به این چرت و پرتا و چشم زدن اعتقاد ندارم

فقط خندم از این بود چه دقیق فرتی بعد از حرفش ترکید!! v:

آقااااا.... آقا..... یه شبکه عصبی جدید طراحی کردم همین امروز هم شبیه سازیاش تموم شد نتیجه هاش

خیلی خوب بود! اگه بشه خیلی خوبه....

فک کن اسم منم بره تو کتابا....

هه هه هه خب چیه آرزو بر جوانان عیب نیست... D:

[ چهارشنبه سیزدهم فروردین 1393 ] [ 0:20 ] [ مسعود ] [ ]

515

مثلا قرار بود امسال به همون دلیلی که گفتم رفت و آمد کم باشه ولی ماشالا از هرسال بیشتر بود!

از روز اول عید تا همین امروز همشو مهمون داشتیم فقط دو روزشو خودمون مهمون بودیم! D:

امروز هم عمو و فردا هم خاله برا بار دوم...

آخه عید دیدنی ما یخورده هم فرق داره! حتما باید ناهار بیان یا شام بیان...

میگم کاش منم دختر بودما! D:

والا به خدا! آخه خواهرم تا امروز 630 تومن عیدی گرفته بعد من خدا شاهده یه 1 ریالی اگه بهم داده باشن!

بهش 50تومنی عیدی میدن! نمیگن منم آدمم خب! :((

همه کارام مونده

نمیدونم چرا این استادا نمیفهمن عید وقت این کارا نیست نمیشه تو عید کار درسی انجام داد!!

یکی دیشب تو فیسبوک درخواست دوستی فرستاده بود بعد رفتم تو صفحش

عکس کاورش عکس دسته جمعی با غیرخاص بود! :|

چی بگم والا... D:

نمیشناسمش فقط یادم میاد نمیتونست درست حسابی حتی فارسی حرف بزنه =))

[ دوشنبه یازدهم فروردین 1393 ] [ 11:4 ] [ مسعود ] [ ]

514

یکی از اقواممون طلاق گرفته خیلی ناراحتم

بیچاره برا طرف میمرد! اما طرف برا پولش ادای عاشقا رو درمیاورد

حالا دختره یه میلیارد جیرینگی گرفتو طلاقشو گرفته و رفت صفا...

اونموقع که همه میگفتن نه باید میفهمید الاغ! به خدا دوستش دارم! کاش گوش میداد... :(

اوفففف راستی! فک کنید دنبال شکار باشید بعد خودتون بشید مسئول شکارهای بیچاره!

همه مراحلو رفتم فقط مونده بعد عید یه مصاحبه انجام بدم و اگه درست بشه تمومه....

وقتی بشی مسئول برگزاری مزایده های .... دیگه چی؟! دیگه تمومه!! یعنی....

یعنی نداره دیگه ما دیگه رفتیــــــــــــــــــــــــــم!! جونمی جونـــــــــــــــ.... D:

[ دوشنبه یازدهم فروردین 1393 ] [ 0:6 ] [ مسعود ] [ ]

513

دیوونم نه؟! آخه کی عشقش تو دنیا اسپارسو فوریه و ویولت و این چیزاست؟!

کی تو دنیا وقتی فرآیند تصادفی یا جبرخطی میخونه کیف میکنه؟!

تمام زندگیم شده سیگنال و ریاضی و هوش مصنوعی!!

خودم میدونم چندشم D:

باز تا حرف از خارج رفتن من شد بابا باز اومد کتاب شعراشو چید جلوشو بلند بلند شعر میخوند

بدون هیچ هماهنگی همشون مثله دفعات قبل مربوط به پدر مادر و این که تنهاشون نذارید بود...

بابام به شددددت بهم وابستست! به شدت! حتی بیشتر از مادرم!

اما خیلیییییی دلم میخواد برم! خیلیییی....

چی کنم... :(

[ جمعه هشتم فروردین 1393 ] [ 0:43 ] [ مسعود ] [ ]

512

خب سال نو هم از راه رسید :)

ایشالا یه سال خوب و پر از موفقیت رو پیش رو داشته باشید....

عید همتون مبارک... :)

[ پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1392 ] [ 19:43 ] [ مسعود ] [ ]

511

شماها نمیدونید این چیه... D:

برا این که خراب و کثیف نشه جلدش میگیرم =))))

الان عیده جلدشو درآوردم

خب یادگاریه بابا!  v:

[ چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1392 ] [ 20:28 ] [ مسعود ] [ ]

510

خب فردا عیده دیگه؟! یه سال دیگه گذشت و کلی چیز یاد گرفتم...

جدی خیلییییی چیزا! سال خوبی بود! سخت گذشت ولی خوب بود چون تجربه های زیادی بدست آوردم

ایشالا سال جدید هم یه سال توپپپپپپپ باشه! توپپپپاااا! پر از مهمونی و مسافرت

من که دلم لک زده برا مسافرت! جدی میگم خیلی هوس کردم ولی همیشه یه مشکلی هست که نشه بریم

هومممم.... :(

امسال که من گواهینامه هم ندارم

تابستون باید میرفتم تمدید میکردم که رفتم تهران و انداختم پشت گوش تا الان

رفتم تمدید کنم گفت اشتغال به تحصیل و منم که  دیگه اومده بودم همدان D:

الان از بیرون اومدم

فک میکردم خیلیییی شلوغتر از این باشه ولی چندان خبری نبود

هه میگم یه زمانی میخواستیم چاق بشیم

الان بایدنفسمو بدم تو که شکممو جمع کنم

بد نیستا ولی حس میکنم ضایع شده شکمم! D:

بابا چند ماه بود کار میکردم شده بود عینه کتاب! یه 3 هفته رها کردم باز شکمه زد بیرون!

خوشم نمیاد! یعنی قبلا دوست داشتم ولی الان نچ بد میشه

حداقل یه خوبی داره بخوام لاغر کنم خیلی زود میتونم!

نمیدونم حوصله هیچ کاریو ندارم! نه که ندارم اتفاقا خیلی انرژیم الان زیاده ولی همش منتظرم تا عید بشه

اینگار فیتیلم روشن شده تا عید بشه بترکم

دستم به هیچ کاری نمیره همش میگم بذار عید بشه بعد...

دلم یک شب نشینی همراه با کلیه اقلام مرتبط با شکم میخواهد

هیییی....

[ چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1392 ] [ 20:15 ] [ مسعود ] [ ]

509

شاید بعضیا نوشته هامو بخونن بگن اوفففف چقدر غر میزنه یا اههه چقدر بچست یا خیلی چیزایه دیگه

اولا که اگه سرتونو درد آوردم یا وقتتون رو بخاطر مطلبای بی ارزش گرفتم معذرت میخوام

اما...

اما من مثله وبلاگای دیگه نمینویسم که بقیه بخونن! من واسه خالی شدن خودم مینویسم

هروقت عصبیم یا هروقت دلم پره یا....

میام و مینویسم! میگم تا خالی بشم! تا غرغرامو واسه آدمهای دنیای واقعی نبرم و اذیتشون نکنم

مینویسم چون بعضی وقتها دوست دارم با یکی درد و دل کنم! اما تجربه میگه به هرکی چه دوست چه آشنا

جز خبر خوبی و سلامتی و موفقیت رو نده! چه دروغ چه راست....

بعدا شاید خودتون هم تجربه کنید

پس اینجا شده یه جایی تا بتونم خودم باشم و خودمو آروم کنم....

ببخشید اگه....

موفق باشید و سال خبی رو داشته باشید... :)

[ سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1392 ] [ 23:36 ] [ مسعود ] [ ]

508

چشم سفید میدونید به کی میگن؟!

به این غیرخاص...

حتی وقتی که با هم بودیم از خانوادش بد نگفتم! حتی به خودش نگفتم که خبر دارم! حتی به خودش!!!

بعد الان باید یه غریبه بهم بگه که فلان حرفو پشت سر خانوادت زده!

باشه اصلا مهم نیست...

جدی اصلا برام مهم نیست

چون خدایی هم هست...

ببین بمونه واسه اون دنیا!

نمیخوام مسیر زندگیمو واسه یه دروغگو عوض کنم!

تا الان هم خانوم دکتر بخاطرت چندین بار قهر کرده!

هرکاری میخوای بکنی بکن! برام اصلا مهم نیست میخوای پشت سرم حرف بزنی بزن! پشت سر خانوادم

بگی بگو میخوای مثلا خودتو جلو بقیه بزرگ کنی و بگی...

بگو اصلا برام مهم نیست

من هیچ دروغی نگفتم که بخوام الان ناراحت باشم


امروز دیگه دستم به بنایی هم باز شد D:

بابا خب کارگر پیدا نمیشه که تو این روزا

اون هم با چی؟! با لباس اتو کشیده!! D:

امروز پام به پایین شهر هم باز شد! جدی آدم میمونه اینا چجوری زندگی میکنن خدا! چقدر تفاوت هست...

یه چیزایی دیدم دلم ضعف رفت! ما فکر چیا هستیم بعد بعضیا دارن از گرسنگی میمیرن...

راستی خانوما شما چرا اینقدر هیز تشریف دارین؟!! D:

البته با عرض پوزش ولی عینه واقعیته.... v:

یه زمانایی چقدر برا عید ذوق و شوق داشتیم الان حتی حسش نیست برم لباس بخرم

آخه قدیما تمام عشقم خرید لباس بود

من چندتا چیزو خیلیییی دوست دارم و اهمیت میدم البته اگه جیبه مبارک یاری کنه

یکی کتاب!!

یکی هم کفش... عطر... ساعت...

لباس کلا برام مهمه ولی اینا رو خیلی دوست دارم زود عوض کنم! نخندین ولی رنگه جوراب هم برام مهمه

=)))))

البته اکثر مواقع سعی میکنم بر شیطان نفس غلبه کنم و از خالی شدن جیب دوری جویم...

شکم هم البته از اوجب واجباته! بعلهههه!

دلم مهمونی میخواد ولی امسال بخاطر فوت داییم یخورده فک نکنم زیاد بتونیم بریم :(

دیگه... اوممم زیاده اما دیگه مثله قبل نیستم حوصله نوشتم پر زده

حالا بعدا باز شاید اومدم.... :)


[ سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1392 ] [ 23:28 ] [ مسعود ] [ ]

507

امروز غیرخاص رو دیدم...

حالم اصلا خوب نیست

شاید به خاطر نفرت از دروغهاییه که بهم گفته!

جوری تپش قلب داشتم که حس خفگی گرفتم!

ایشالا بمونه اون دنیا...


پ.ن. حقم نبود...


[ یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1392 ] [ 20:45 ] [ مسعود ] [ ]

دیگر امکانات

طراح قالب: آوازک