دیروز چقدر حرف جمع کرده بودم بیام بزنم

اما الان دیدم حسش نیست...

یه روز جدید دیگه شروع شد

ببینم امروز چی میتونم به تجربم اضافه کنم

دیروز هم خوب بود هم بد

هم یه درس جدید از زندگی یاد گرفتم هم دیدم چقدر یه آدم میتونه گربه صفت باشه

اما منشا هر اتفاقی تو زندگی آدم خودشه! یعنی باید یه کار رو جایی میکرده یا نمیکرده تا اون

اتفاق تو زندگیش نیفته...

خیلی وقتها خوب بودن بیش از حد یا همیشه معرفت به خرج دادن خوب نیست نتیجه عکس میده...

همیشه همه چیز به اندازه!

....

صبح بخیر زندگی...



تاريخ : شنبه بیست و سوم آبان ۱۳۹۴ | 10:26 | نویسنده : مسعود |
خیلی بی حوصلم

خسته و داغون

سه تا مقاله فرستاده بودم به یه مجله ای... اصلاحاتی که خورده بود خیلی جزئی بود درست کردم و فرستادم

دیدم یکم طول کشید باید زود جوابش میومد! امروز ایمیل زدن که سه تاشم داورا قبول کردن

ولی اینا که شبیه همه! کدومشو انتخب میکنی؟ چون ما فقط یکیشو میتونیم چاپ کنیم...

دساعت براشون توضیح دادم که بابا فرق داره! این یه چیزه اون یه چیز دیگه! مسالش یکی هست...

ولی هرکدومش یه راه حل متفاوت ارائه داده!! راه حل های جدید! حالا مساله یکی باشه که بنا نمیشه

که مقالات یکیه!!!! مثل این میمونه که یکی پردازش سیگنال قلب کار بکنه بعد بگن چون قبلا سیگنال قلب

کاش شده دیگه نمیشه شما کار بکنی...

خب بهبود داده روش قبلیا رو!

اما مطمئنم فقط یکیشو قبول میکنن دو ماه وقتمو گرفت! چند وقت دیگه هم دفاعمه...

احمقا...



تاريخ : یکشنبه بیست و ششم مهر ۱۳۹۴ | 18:11 | نویسنده : مسعود |
دهنت سرویس بلاگفا!!!!

تازه الان دیدم کلی از پستام پاک شده!!!

از 496 به بعد نیست کلا!!!!



تاريخ : چهارشنبه بیست و دوم مهر ۱۳۹۴ | 11:6 | نویسنده : مسعود |
به شدت عصبانی و خستم...

دیگه تحملم داره تموم میشه!

تموم بشه از دست این جماعت حسود خلاص بشم...



تاريخ : چهارشنبه بیست و دوم مهر ۱۳۹۴ | 10:57 | نویسنده : مسعود |
چی بگم آخه؟! یعنی چیزی ندارم که بگم...

یه زمانی عادت داشتم تا آب میخوردم میومدم اینجا مینوشتم

اما الان حتی اتفاقای مهم زندگیمم حال ندارم بنویسم!

خبری نیـــــــــــــــــست جز خستگی!

بسوزه پدر جو و جوگیری...

جوگیر شدم موقع نوشتن پروپوزال صدتا چیز توش نوشتم! خیلی سنگین برداشتم

یه استاد نفهم هم دارم که از هیچی سر در نمیاره

جوگیر شدم که خوبه و انجام میدم و...

الان موندم توش! نه که نتونم انجامش بدم!! خیلیاشم تموم شده و دارم مقاله هاشو مینویسم

اما خیلـــــــــــــــــی دیگه حجیم شد! قشنگ چهار پنج تا پایان نامه ارشد خوبـــــــ شده تا حالا!

اینقدر خستم که نگو

بقیه یه موضوع چرتی برداشتن و خودشونو راحت کردن من...

سخت نیست ولی تموم نمیشه...

مواد آزمون دکتری هم باز عوض شد! معلوم نیست چه مرگشونه...

خوابم میاد برم لالا...



تاريخ : پنجشنبه بیست و نهم مرداد ۱۳۹۴ | 0:29 | نویسنده : مسعود |
با شیرازی هم اتاق شدن خیلیییی عذابه!

جدی خیلیییــــــــــــــــــــــــــــ.....

الان ساعت چنده؟ 11:35

هنوزم هیچ کاری نمیتونم بکنم چون همه خوابن!

هر چیزی از شیرازیا و تنبلشون شنیدین رو 1000 برابر کنید میشه یه شیرازی واقعی!!

خیلی رو تو هم تاثیر میذارن

بابا من وقتی میبینم تمام روز همه خوابن خوابم میگیره خب دسته خودم که نیست!



تاريخ : دوشنبه بیست و هشتم بهمن ۱۳۹۲ | 11:36 | نویسنده : مسعود |
گند زدم جوری که دیگه نمیشه جمعش کرد...

خیلی افتضاح...



تاريخ : شنبه بیست و ششم بهمن ۱۳۹۲ | 22:54 | نویسنده : مسعود |
آفرین...



تاريخ : چهارشنبه بیست و سوم بهمن ۱۳۹۲ | 0:14 | نویسنده : مسعود |
حال و هوام خیلی گرفتست

خیلی خستم خیلی....

دلم تنگ شده برا یه نفر!

حوصله هم ندارم! :|

اهههه...



تاريخ : سه شنبه بیست و دوم بهمن ۱۳۹۲ | 20:32 | نویسنده : مسعود |
چه گندی زدم پسر....

من این ترمو هی ول گشتم و گند زدم همه 19 20

D:

من برام این چیزا مهم نیست ولی مثله عقده ای ها هی فیس میدن

موندم به خدا اصلا از تعریفش الان خجالت میکشم!

با این سن اون هم پسر!

میان همینجوری بی هدف تو اتاق من دوتا 20 دارم یه 19 تو چی

بعد من در و گوهرمو میگم و اونا هم دوتا تیکه آبدار میندازن و با نیش تا بناگوش باز رهسپار میشن

اون لحظه که داره میره بیرون چنان با ذوق غرور میره بیرون که اینگار جایزه نوبل رو گرفته

دمشون گرم حوصلش میگرفته زحمت کشیده

مثله من هی دنبال چرت و پرت نبوده این همه ساختیم و مقاله دادیم و جز نخبگان شدیم مثلا

بعد کجا رو گرفتیم؟! همون نخبگی هم یه اسم مسخرست...

حالا بگذریم دمشون گرم ولی چرا میان با احساسات آدم بازی میکنن؟! D:

دیروز اومده میگه من با نمره 20 این حرفو نمیزنم تو با 16 چجوری میگی...

طفلک گناه داشت ولی دندوناش اومد تو دهنش! D:

خب چرا با احساسات بچه مردم بازی میکنی؟! اینقدر فیس نده! این ترم خوش گذشت از بس ول بودیم

کاری نکنید که این خوشی رو از خودم بگیرم! ای بابا....



تاريخ : جمعه هجدهم بهمن ۱۳۹۲ | 23:16 | نویسنده : مسعود |
ای بابا اینقدر این قالبو مسخره نکنید خب! D:

بابا جان برید یه نگاه بکنید! اکثر قالبا دخترونست یا اگه پسرونه هم باشه یه فوتبالیستی چیزیه

منم حوصله گشتن نداشتم فقط میخواستم عوضش کنم

پس دیگه اینقدر گیر ندین D:



تاريخ : جمعه هجدهم بهمن ۱۳۹۲ | 14:40 | نویسنده : مسعود |
اینقدر خوابیدم که که گردنم خشک شده D:

دیشب یه غذایی درست رد که کیف کنید! دیگه خوابگاه معروف شدم دیشب داشتن غذامو میبردن

میگفتن دلمون خواست یا برا ما هم درست میکنی یا اینو میبریم

هی گفتم بابا جان غذا رو من فقط درست کردم الان یه اتاق منتظرن تا پس دادن غذا رو! D:

یه هم اتاقی چندش جدید اومده پیشمون اینقدرررررررر خرخونه حال آدمو بهم میزنه

من دیشب 1:30 خوابیدم داشت درس میخوند

صبح هم که یه سر 9 رفتم گلاب به روتون داشت درس میخوند

خودش میگه کلاساش تا حالا فقط یه جلسه تشکیل شده! خدایا توبه پس چی داره میخونه

یه هفته اومده تماممممممممم یه هفته رو داره میخونه باقی ترم رو میخواد چی کنه :|

اونوقت ما وایسادیم برف میاد مثله اسکلا بریم یه جایی برف بازی و عکس گرفتن 

هه هه هه .....

دو روز ÷یش دته جمعی رفتیم ملت ولی گفت من درس دارم نمیام یعنی....

دهنمو باز میکنن والا... D:

فعلا....



تاريخ : جمعه هجدهم بهمن ۱۳۹۲ | 11:6 | نویسنده : مسعود |
اون درسی که گفتم میترسم بیفتم....

خدا رو شکر پاس شد ولی چه پاس شدنی! D:

فقط خوشم اومد استاد خوبیه اصلا بین دانشجو خودش و بقیه فرق نمیذاره

دقیقا دانشجو خودش نیم نمره بالاتر بود الان هم نیم نمره بالاتره

اما یه استاد دیگه جمع نمرات دانشجوش 3 نمره از من پایینتر بود ولی نهاییش 2 نمره بالاتر شد!

ولی کاش حذف میکردم خیلی معدلو پایین میاره.... :(

چی بگم! بازم خدا رو شکر...

این ترم که گند زدیم! D:

ایشالا این ترم میترکونم براتون!

دو زار بده آش....

نمونش همین الان بیدار شدم! یعنی هر روز تقریبا همین ساعت بیدار میشم....

D:



تاريخ : چهارشنبه شانزدهم بهمن ۱۳۹۲ | 11:29 | نویسنده : مسعود |
ببخشید! فک کنم آمارگیر قاتی کرده! D:

اومدم دیدم 118تا آمار امروز صبحو زده!

من اگه اینقدر بازدید داشتم که....

هه هه هه...



تاريخ : پنجشنبه دهم بهمن ۱۳۹۲ | 11:38 | نویسنده : مسعود |
امشب بهمون کوکو سیب زمینی دادن

تازه معنی واقعی غذا چرب و روغن رو فهمیدم!

کوکو رو بلند میکردم چک چک همینجوری روغن میچکید!

منم هنوز خوب نشدم! یعنی اینقدر عفونت زیاد بود التهاب ریه گرفتم

هنوز خوب نشده حتی تند نفس میکشم یا یه لحظه نفس نگه میدارم یا آب سریع میخورم

یا هرکاری که که به نفس کشیدن ربط داره...

تا یه ساعت شروف میکنم به سرفه

خدا به دادم بره امشب با این غذا! فک کنم تا صبح سرفه بزنم تا ریم پاره بشه! D:

یکی هم نیست پاشه یه چای داغ درست کنی گلوم باز بشه! D:

خودم که بفعلا لم دادم جون ندارم تکون بخورم....

بمیرین! بابا خسته شدم ترم بعدی شروع شده کلاسا هم تشکیل شد هنوز داریم پروژه ترم قبلو انجام میدیم!

اههههه روانیک کردن! آدم وقتی حوصله نداره چجوری این همه کار بکنه با هم؟!!



تاريخ : چهارشنبه نهم بهمن ۱۳۹۲ | 20:11 | نویسنده : مسعود |
موبایلم دیشب بهم گفت منُ چرا میزنى به شارج؟! واسه کى؟! واسه چى؟! هیچ جوابى نداشتم بدم، فقط از اتاق رفتم بیرون گذاشتم کمى با خودش خلوت کنه.....!

والا به خدا..... :|



تاريخ : شنبه پنجم بهمن ۱۳۹۲ | 16:59 | نویسنده : مسعود |

دخمله منه ها..... :*



تاريخ : جمعه چهارم بهمن ۱۳۹۲ | 21:28 | نویسنده : مسعود |
چقدر اینجا دلگیره... :(

خسته شدم بابا من دیگه نمیخوام بخونم! بسمه! آخرش چه فایده؟! :(



تاريخ : جمعه چهارم بهمن ۱۳۹۲ | 20:30 | نویسنده : مسعود |
عصبیم و بدجور فکرام داغونه...

یه چیزایی تو مغزم میگذره دب و داغون

جای یه چیزی تو زندگیم خالیه! :|

مادرم دلش گرفته

چون میدونه هیچ وقت دلم باهاش صاف نمیشه!

خواستم درستش کنم ولی هیچ وقت جای خالی پرشدنی نیس.....



تاريخ : جمعه چهارم بهمن ۱۳۹۲ | 0:41 | نویسنده : مسعود |
خب این هم هفته آخریه که خونم

جمعه باید برم تهران

جمعه رفتن خیلی بده! D: خیلی دلگیره آخه

جمعه یا باید پیش مخاطب خاصت باشی یا ....

دیگه چی هست که دلگیری رو پر کنه؟! خب برا من آشپزی =)))))

(البته با این مخاطب خاصای امروزی همون بهتر که نداشته باشی! بدتر دقت میدن...)

از نت که متنفرم تو این مواقع! دق میکنه بدتر! D:

من هنوز دارم پروژه های ترم پیشو مینویسم بعد ترم جدید شروع شد!!

از ترم قبل نتیجه اخلاقی گرفتم که هیچ وقت جوگیر نشم! هیچ وقت! پوکوندم این جوگیری!

الان بدجور دلم میخواد لم بدم و استراحت کنم بعد برم یخورده بیرون بگردمو 100 البته اینقدر بخورم که بترکم

بعد برم مهمونی و اینقدر بشینیم چرت و پرت بگیم که بمیریم! آها 100 البته تخمه کدو از این درشتا

هم به وفور موجود باشه! دیگه امری نیست... D:

حیف که وقتش نیست...

هیچ استراحت نکرده باز شروع شد.... :(

دیگه چه خبر؟! شما هم یه چیزی بگید! وبلاگم خیلی خلوت شده!

هیچ کس سر نمیزنه....

جوونیام که فرت فرت میومدم خوب بودا! آدم میموند از حجوم علاقمندان به وبلاگم...

ولی الان حس میکنم میان یه فحشی هم میدن و میرن! D:

من برم ببینم چی پیدا میشه بزنم به خندق بلا.... =)))



تاريخ : سه شنبه یکم بهمن ۱۳۹۲ | 17:44 | نویسنده : مسعود |
یه بار نشد بیام دوتا نظر گذاشته باشیدا! گداها!

دارم میرم بیمارستان بستری بشم

صبح سوارخ سوراخ شدم گفتن دیگه شدت عفونت خیلی زیاده خطرناکه باید یه شب بخوابی اینجا

اگه وضعیت منو میدونستید! حتی از چشمام داره چرک میزنه بیرون!

دیگه اینقدر آمپول زدم میخوام بشینم نفسم درنمیاد! D:

ما برفتیم

چه از دماغم درومد! 2.5 ماه بود! بیشتر! 3 ماه بود نیومده بودم خونه

امتحانام هم خیلی زود تموم شد اومدم خونه گفتم یه 20 روزی کیف! چجوری حالمو گرفتا!



تاريخ : یکشنبه بیست و نهم دی ۱۳۹۲ | 16:2 | نویسنده : مسعود |
این همه میگن اسمبلی فایده داره فایده داره!

من که هنوز عمل واقعی ندیدم ازش! برا خودمون میگما باقی رشته ها نمیدونم!

چرا فقط برا DSP دیگه جایی چندان به درد نمیخوره

خب این همه برا میکرو کار کردم! مگه عملی میتونم ببندم! نه.... D:

اومدم همدان از دماغم درومدا! یه سرمایی خوردم که نگو! 



تاريخ : جمعه بیست و هفتم دی ۱۳۹۲ | 10:7 | نویسنده : مسعود |
میخواستم امروز بیام یه خبر خوب بنویسم

که یه روانی باز گند زد به اعصابم! فک نمیکردم اینقدررررررر اسب باشه!

میدونستما! ولی دیگه فک نمیکردم اینقدررررر عمیق باشه! بیخیال اسب که تعریف نداره چهارتا پا داره دیگه!

داستان قشنگه؟!

آها! یه دوستی داشتم از وقتی چهارم دبستان بودیم با یه دختری دوست شد

بعد امروز تو خیابون دیدمشون چنان خوش و خرم و شاد میرفتن! جدی خیلیییییی بهم چسبید اون صحنه

لوس هم خودتونین! خب بابا ببین چند ساله؟! حدود 15 سااااااللللل! بعد 15 سال میبینی دوستت هنوز

اینقدر خوشحاله و میبینی یه رابطه اینقدر قشنگه که بعد 15 سال هیچی بهمش نزده خب آدم کیف میکنه

دیگه! ای آدمهای خشک! به من که چسبید امروز! خداییش وقتی دیدم میخندم دلم ضعف رفت.... :)



تاريخ : چهارشنبه بیست و پنجم دی ۱۳۹۲ | 22:46 | نویسنده : مسعود |
بهتون سر میزنم فقط الان یخورده داغونو عصبیم...

تاريخ : سه شنبه دهم دی ۱۳۹۲ | 1:45 | نویسنده : مسعود |
حس خیلی بدی دارم! خیلی بد... اون از اون اس ام اس با اون حرف اینم که! چی بگم! یه نفر فیسبوک اددم کرده به اسم پوریا از وقتی غیر خاص اون حرفو زد به این اسم آلرژی دارم! کاش بازم چرتو پرت اومده باشه تو سرم! دلم نمیخواست کسی بفهمه تو دلم چه خبره نمیخواستم بدونن دلم...

تاريخ : یکشنبه هشتم دی ۱۳۹۲ | 1:43 | نویسنده : مسعود |
این اسمبلی منو دیوونه کرد خداااااااااااااا....

سادستا! ولی دیگه تقریبا فک میکنی داری به شیوه اسکلا حرف میزنی با کامپیوتر D:

از پنجره یه مردی معلومه 10 دقیقه داره خودشو میکشه سیگارشو روشن کنه

اوه گذاشت جیبش =)))))))))

مثله این که دید نمیشه منصرف شد!

دیوونه شدم نه؟!

خیلی ممنون D:

خودمم قبول دارم....



تاريخ : جمعه ششم دی ۱۳۹۲ | 11:36 | نویسنده : مسعود |
حرف درآوردن چقدر راحت شده

مردم دیگه خیلی بیکارن به خدا! یعنی هیچ چیز مهمتر ندارن مربوط به زندگی خودشون که به اون فک کنن؟!!

بابا من موندم چجوری به گوش بچه های همدان رسیده!!!! D:

دلم میخواست بگم....

لا اله .... D:

طرف پنج سال از همن بزرگتره اسکلا! من چجوری میتونم با یه نفر 5 سال بزرگتر باشم؟!!

شعورم خوب چیزیه! اون موقع که میخواستی حرفو پر کنی یه نگاه میکردی دیگه از قیافه هم تابلوئه

که طرف خیلی از من بزرگتره! از ایناست که از درس دور بوده و دیگه الان بوق شده

استادم هم میگه میاد آزمایشگاه بعضی وقتها برا درساش کمکش کنم

همون هم سنش داغونم کرد چه برسه 5 سال بزرگتر....

هه هه هه....

لطفا حرف درمیارین یه فکری هم پشت سرش بذارید

ممنونم D:

آخ یادش بخیر (هه هه هه)

دیروز یکی اس داده بود که فلان.....

همش فک میکردم غیرخاصه 

خب چلم دیگه شماها که بهتر میدونید! :)

دلم برا یه زمانایی تنگ شده.... :(



تاريخ : جمعه ششم دی ۱۳۹۲ | 8:57 | نویسنده : مسعود |
فردا شب هم شب یلداست!

به احتمال زیاد اگه عمو اینا نرن جایی من برم پیششون

مامان زنگ زده میگه 200 مریزم میری فقط آجیل میخری! اینجا نیستی از گلو ما پایین نمیره

آخه من میخوام چی کنم مگه هیولام؟!! میگه نه امتحان داری...

حالا هی قسم که بگیریا! ضعف میری همشو بگیر

منم چاخانی گفتم چشم چی بگم خب وقتی ول نمیکنه!

قربونش برم فک کنم 80 سالمم بشه باز همینجوری باهام رفتار کنه و هیچ فرقی براش نداشته باشه سنم

هرچی التماس که دارم! بابا دارم نمیخواد! میگه نه ما اینجا همش فکره توئیم به خاطر ما!

هنوزم فایلایه سمینارم تموم نشده

به شددددددت دانشگاه فشار میاره! یعنی وقت نفس کشیدن هم ندارم!

دانشگاهایه دیگه چه کیفی میکنن! :(

الان دوستم دانشگاه تهرانه میگه هیچ کار ندارن و فقط دو روز کلاس داریم

منه بیچاره له شدم به خدا! مشکل اینجاست که حوصله این چیزا رو اصلا ندارم

شام چی بخورم حالا؟! D:

شام هم ندارم خدا! خوابمم میاد!

تا غرغر بعدی بدرود.....



تاريخ : جمعه بیست و نهم آذر ۱۳۹۲ | 20:2 | نویسنده : مسعود |
حوصلم سر رفته و خستم

دلم یه چیزایی میخواد که نمیشه بگم D:

ای بابا! هه هه هه....

یه فرصت پیش بیاد یخورده استراحت کنم خدا!

پول کم آوردم یه پولی هم برسون!! D:

میرم یه چرتی بزنم و باز پاشم دنبال.... :(

وقتی هدف نداری زندگی خیلی کسل کنندست

چیزایی رو که میخواستی داری فقط اون خیلی مهمه رو نداری...



تاريخ : پنجشنبه بیست و هشتم آذر ۱۳۹۲ | 13:15 | نویسنده : مسعود |
میخواستم دیگه ننویسم اما نمیشه.....

تاريخ : پنجشنبه بیست و یکم آذر ۱۳۹۲ | 16:49 | نویسنده : مسعود |
.: Weblog Themes By BlackSkin :.